استارتاپپاول گراهامتفکر صحیح

بازده های ابر خطی

قانون پارتو (20/80)، پنهانی جهان را در برگرفته است!

یکی از مهم‌ترین چیزهایی که در کودکی درباره جهان نمی‌فهمیدم، این بود که بازده عملکرد تا چه حد اَبَرخطی است.

معلمان و مربیان به‌صورت ضمنی به ما می‌گفتند که بازده عملکرد خطی است. هزار بار شنیدم که می‌گفتند: «آنچه می‌کاری، همان را درو می‌کنی.» آنها نیت خوبی داشتند، اما این گزاره به‌ندرت درست است. اگر محصول شما فقط نصفِ محصول رقیبتان خوب باشد، نه‌تنها نصف مشتریان او را به‌دست نمی‌آورید، بلکه اصلاً مشتری نخواهید داشت و از بازار حذف می‌شوید.

واضح است که در کسب‌وکار، بازده عملکرد اَبَرخطی است. برخی فکر می‌کنند این یک نقص در سرمایه‌داری است و اگر قوانین را تغییر دهیم، این مسئله از بین می‌رود. اما بازده اَبَرخطی عملکرد، یک ویژگی ذاتی جهان است، نه نتیجه قوانینی که ما اختراع کرده‌ایم. همین الگو را در شهرت، قدرت، پیروزی‌های نظامی، دانش و حتی تأثیر بر بشریت می‌بینیم. در تمام این موارد، «دارا، داراتر می شود!»

اگر مفهوم بازده اَبَرخطی را نفهمید، جهان را نمی‌فهمید. و اگر آدم بلندپروازی هستید، قطعاً باید این مفهوم را درک کنید، چون این همان موجی است که باید سوارش شوید.

شاید به‌نظر برسد که موقعیت‌های زیادی با بازده اَبَرخطی وجود دارند، اما تا جایی که من می‌بینم، این پدیده فقط دو علت بنیادی دارد: رشد نمایی و آستانه‌ها.

۱. رشد نمایی

نمایان‌ترین نمونه بازده اَبَرخطی، وقتی است که روی چیزی کار می‌کنید که به‌صورت نمایی رشد می‌کند. مثلاً کشت باکتری: وقتی رشد می‌کند، به‌صورت نمایی رشد می‌کند، اما پرورش آن سخت است. بنابراین، تفاوت نتیجه بین کسی که در این کار مهارت دارد و کسی که ندارد، بسیار زیاد است.

استارتاپ‌ها هم می‌توانند رشد نمایی داشته باشند و همین الگو در آنها دیده می‌شود. برخی موفق می‌شوند نرخ رشد بالایی داشته باشند، اما بیشترشان شکست می‌خورند. در نتیجه، تفاوت کیفی در نتایج به‌وجود می‌آید: شرکت‌هایی با نرخ رشد بالا ارزشی فوق‌العاده پیدا می‌کنند، درحالی‌که آن‌هایی که رشد کمتری دارند ممکن است حتی دوام نیاورند.

Y Combinator به بنیان‌گذاران توصیه می‌کند که به‌جای تمرکز روی اعداد مطلق، روی نرخ رشد تمرکز کنند. این کار از دلسردی زودهنگام آنها جلوگیری می‌کند (وقتی که اعداد مطلق هنوز کوچک هستند) و همچنین به آنها کمک می‌کند تصمیم بگیرند روی چه چیزی تمرکز کنند. شما می‌توانید از نرخ رشد به‌عنوان قطب نما استفاده کنید تا جهت پیشرفت شرکت را مشخص کنید. اما مزیت اصلی این است که با تمرکز روی نرخ رشد، معمولاً به چیزی می‌رسید که به‌صورت نمایی رشد می‌کند.

اگرچه YC صریحاً به بنیان‌گذاران نمی‌گوید که «با نرخ رشد، آنچه می‌کاری را درو می‌کنی»، اما این جمله چندان هم از واقعیت دور نیست. و اگر نرخ رشد متناسب با عملکرد باشد، پاداش عملکرد p در طول زمان t متناسب با pt خواهد بود. حتی بعد از دهه‌ها فکر کردن به این موضوع، این جمله هنوز هم برایم شگفت‌انگیز است.

هرجا عملکرد شما به عملکرد گذشته‌تان وابسته باشد، رشد نمایی خواهید داشت. اما نه DNA ما و نه عرف جامعه، ما را برای این نوع رشد آماده نکرده‌اند. هیچ‌کس رشد نمایی را طبیعی نمی‌داند. هر کودکی وقتی برای اولین‌بار داستان مردی را می‌شنود که از پادشاه در روز اول یک دانه برنج و در هر روز بعد دوبرابر روز قبل می‌خواهد، شگفت‌زده می‌شود.

ما برای چیزهایی که به‌طور طبیعی نمی‌فهمیم، عرف و عادت ایجاد می‌کنیم، اما در مورد رشد نمایی عرف چندانی نداریم، چون در تاریخ بشر نمونه‌های کمی از آن وجود داشته است. در اصل، دامداری می‌توانست یکی از این نمونه‌ها باشد: هرچه حیوانات بیشتری داشته باشید، فرزندان بیشتری تولید می‌کنند. اما در عمل، مراتع محدودکننده بودند و هیچ راهی برای رشد نمایی آنها وجود نداشت.

یا دقیق‌تر بگوییم، هیچ برنامه کلی برای این کار وجود نداشت. تنها راه برای گسترش قلمرو به‌صورت نمایی، فتح سرزمین‌های دیگر بود: هرچه قلمرو شما بزرگ‌تر باشد، ارتش شما قدرتمندتر می‌شود و فتح سرزمین‌های جدید آسان‌تر. به همین دلیل تاریخ پر از امپراتوری‌هاست. اما تعداد افرادی که امپراتوری‌ها را ایجاد یا اداره می‌کردند آنقدر کم بود که تجربیاتشان تأثیر چندانی بر عرف جامعه نداشت. امپراتورها موجوداتی دور از دسترس و ترسناک بودند، نه الگوهایی که مردم عادی بتوانند از آنها درس بگیرند.

رایج‌ترین نمونه رشد نمایی در دوران پیشا صنعتی، احتمالاً تحصیلات بود: هرچه بیشتر بدانید، یادگیری چیزهای جدید آسان‌تر می‌شود. نتیجه این بود (و هنوز هم هست) که برخی افراد در برخی موضوعات به‌طرز حیرت‌آوری از بقیه داناتر بودند. اما این هم تأثیر چندانی بر عرف جامعه نداشت، چون اگرچه امپراتوری‌های فکری می‌توانستند همپوشانی داشته باشند و در نتیجه امپراتورهای فکری بیشتری وجود داشته باشند، اما در دوران پیشاصنعتی این نوع امپراتوری تأثیر عملی چندانی نداشت.

اما در چند قرن اخیر این وضعیت تغییر کرده است. امروزه امپراتورهای فکری می‌توانند بمب‌هایی طراحی کنند که امپراتورهای سرزمینی را شکست می‌دهند. اما این پدیده هنوز آنقدر جدید است که ما کاملاً آن را درک نکرده‌ایم. حتی تعداد کمی از کسانی که از این رشد نمایی بهره می‌برند، متوجه هستند یا از خود می‌پرسند که چه درس‌هایی می‌توان از نمونه‌های دیگر آن گرفت.

۲. آستانه‌ها

منبع دیگر بازده اَبَرخطی در این عبارت خلاصه می‌شود: «برنده همه‌چیز را می‌برد.» در یک مسابقه ورزشی، رابطه بین عملکرد و بازده یک تابع پلکانی است: تیم برنده یک برد می‌گیرد، چه خیلی بهتر بازی کرده باشد و چه فقط کمی بهتر.

اما منبع این تابع پلکانی، خودِ رقابت نیست، بلکه وجود آستانه‌ها در نتیجه است. برای وجود این آستانه‌ها حتی نیازی به رقابت نیست. آستانه‌هایی وجود دارند که در آنها شما تنها شرکت‌کننده هستید، مثل اثبات یک قضیه یا زدن یک هدف.

جالب اینجاست که اغلب مواقع، جایی که یکی از منابع بازده اَبَرخطی وجود دارد، دیگری هم هست. گذر از آستانه‌ها منجر به رشد نمایی می‌شود: طرف پیروز در یک نبرد معمولاً آسیب کمتری می‌بیند، که باعث می‌شود در آینده احتمال پیروزی‌اش بیشتر شود. و رشد نمایی به شما کمک می‌کند از آستانه‌ها عبور کنید: در بازاری با اثرات شبکه‌ای، شرکتی که به اندازه کافی سریع رشد کند می‌تواند رقبای بالقوه را حذف کند.

شهرت مثال جالبی از پدیده‌ای است که هر دو منبع بازده اَبَرخطی را ترکیب می‌کند. شهرت به‌صورت نمایی رشد می‌کند، چون طرفداران فعلی، طرفداران جدیدی برای شما می‌آورند. اما دلیل بنیادی تمرکز شدید شهرت، آستانه‌هاست: در ذهن یک فرد معمولی فقط جای محدودی برای اسامی لیست A وجود دارد.

مهم‌ترین نمونه ترکیب هر دو منبع بازده اَبَرخطی، احتمالاً یادگیری است. دانش به‌صورت نمایی رشد می‌کند، اما آستانه‌هایی هم در آن وجود دارند. مثلاً یادگیری دوچرخه‌سواری. برخی از این آستانه‌ها شبیه ابزارهای ماشینی هستند: وقتی خواندن را یاد می‌گیرید، یادگیری هرچیز دیگری بسیار سریع‌تر می‌شود. اما مهم‌ترین آستانه‌ها، آنهایی هستند که نمایانگر اکتشافات جدیدند. دانش به‌نوعی فراکتال است، به این معنا که اگر در مرزهای یک حوزه دانش به‌سختی تلاش کنید، گاهی یک حوزه کاملاً جدید کشف می‌کنید. و اگر چنین کنید، شما اولین کسی هستید که می‌تواند تمام اکتشافات جدید آن حوزه را انجام دهد. نیوتن این کار را کرد، دورر و داروین هم همین طور.

چگونه از بازده اَبَرخطی استفاده کنیم؟

آیا قواعد کلی برای یافتن موقعیت‌هایی با بازده اَبَرخطی وجود دارد؟ واضح‌ترین قاعده این است: کاری را دنبال کنید که ترکیب‌شونده باشد.

کار می‌تواند به دو صورت ترکیب‌شونده باشد:

۱. مستقیم: عملکرد خوب در یک چرخه، باعث عملکرد بهتر در چرخه بعدی می‌شود. مثلاً وقتی زیرساخت می‌سازید یا مخاطب یا برند خود را گسترش می‌دهید.

۲. از طریق یادگیری: چون یادگیری خود ترکیب‌شونده است. این مورد جالب است، چون ممکن است در حین آن احساس کنید عملکرد خوبی ندارید. شاید در رسیدن به هدف فوری خود شکست بخورید، اما اگر در حال یادگیری زیاد باشید، باز هم رشد نمایی دارید.

این یکی از دلایلی است که سیلیکون‌ولی اینقدر نسبت به شکست بردبار است. مردم سیلیکون‌ولی کورکورانه شکست را تحمل نمی‌کنند. آنها فقط در صورتی به شما فرصت دیگری می‌دهند که از شکست‌هایتان درس بگیرید. اما اگر چنین کنید، در واقع یک شرط خوب هستید: شاید شرکت شما آنطور که می‌خواست رشد نکرده باشد، اما خود شما رشد کرده‌اید، و این در نهایت نتیجه خواهد داد.

در واقع، اشکال رشد نمایی که مستقیماً از یادگیری ناشی نمی‌شوند، اغلب با آن ترکیب می‌شوند، تا جایی که باید این را قاعده بدانیم، نه استثنا. این به قاعده دیگری منجر می‌شود: همیشه در حال یادگیری باشید. اگر در حال یادگیری نیستید، احتمالاً در مسیری نیستید که به بازده اَبَرخطی منجر شود.

اما در یادگیری زیاده‌روی نکنید. خود را به یادگیری چیزهایی محدود نکنید که از قبل ارزشمند شناخته شده‌اند. شما در حال یادگیری هستید؛ هنوز مطمئن نیستید چه چیزی ارزشمند خواهد بود، و اگر بیش از حد سخت‌گیر باشید، فرصت‌های استثنایی را از دست می‌دهید.

آستانه‌ها: فرصت یا خطر؟

در مورد توابع پلکانی چطور؟ آیا قواعد مفیدی مثل «به دنبال آستانه‌ها بگرد» یا «رقابت را بپذیر» هم وجود دارد؟ اینجا وضعیت پیچیده‌تر است. وجود یک آستانه تضمین نمی‌کند که بازی ارزش انجام دادن دارد. اگر یک بار رولت روسی بازی کنید، قطعاً در موقعیتی با یک آستانه قرار گرفته‌اید، اما در بهترین حالت، وضعیت شما بهتر نشده است. قاعده «رقابت را بپذیر» هم به همین اندازه بی‌فایده است: اگر جایزه ارزش رقابت نداشته باشد چه؟ رشد نمایی به اندازه کافی سریع، هم شکل و هم اندازه منحنی بازده را تضمین می‌کند (چون چیزی که به اندازه کافی سریع رشد کند، حتی اگر در ابتدا ناچیز باشد، بزرگ خواهد شد)، اما آستانه‌ها فقط شکل منحنی را تضمین می‌کنند.

یک اصل برای استفاده از آستانه‌ها باید شامل آزمونی باشد که مطمئن شوید بازی ارزش انجام دادن دارد. این یکی از آن اصول است: اگر به چیزی برخوردید که محبوب است اما کیفیت پایینی دارد، ممکن است جایگزین کردن آن ایده خوبی باشد. مثلاً اگر شرکتی محصولی تولید می‌کند که مردم دوست ندارند اما هنوز می‌خرند، احتمالاً اگر جایگزین بهتری بسازید، آن را خواهند خرید.

جهانی با بازده اَبَرخطی

چشم‌انداز بازده اَبَرخطی برای افراد بلندپرواز هیجان‌انگیز است. و خبر خوب این است که این قلمرو در حال گسترش است: هم تعداد کارهایی که بازده اَبَرخطی دارند بیشتر می‌شود، هم اندازه خودِ این بازده‌ها.

دو دلیل برای این مسئله وجود دارد (که آنقدر درهم‌تنیده‌اند که می‌توان گفت یک‌ونیم دلیل هستند): پیشرفت فناوری و کاهش اهمیت سازمان‌ها.

پنجاه سال پیش، برای کار روی پروژه‌های بلندپروازانه، عضویت در یک سازمان بسیار ضروری‌تر بود. تنها راه برای دسترسی به منابع مورد نیاز، همکاران و توزیع محصول، همین بود. بنابراین در سال ۱۹۷۰، اعتبار شما در بیشتر موارد به اعتبار سازمانی که به آن تعلق داشتید گره خورده بود. و این اعتبار یک پیش‌بینی‌کننده دقیق بود، چون اگر بخشی از یک سازمان نبودید، بعید بود به موفقیت چندانی برسید. تعداد کمی استثنا وجود داشت، از جمله هنرمندان و نویسندگان که با ابزارهای کم‌هزینه به‌تنهایی کار می‌کردند و برند شخصی خود را داشتند. اما حتی آنها برای رسیدن به مخاطبان، به سازمان‌ها وابسته بودند.

جهانی که تحت سلطه سازمان‌ها بود، تنوع در بازده عملکرد را کاهش می‌داد. اما این جهان فقط در طول عمر من به‌شدت تحلیل رفته است. حالا افراد بسیار بیشتری می‌توانند همان آزادی را داشته باشند که هنرمندان و نویسندگان در قرن بیستم داشتند. پروژه‌های بلندپروازانه زیادی وجود دارند که به سرمایه اولیه چندانی نیاز ندارند، و راه‌های جدید زیادی برای یادگیری، درآمدزایی، یافتن همکار و رسیدن به مخاطب به‌وجود آمده است.

هنوز بخش زیادی از جهان قدیم باقی مانده، اما سرعت تغییرات از نظر تاریخی چشمگیر است. به‌ویژه وقتی به آنچه در خطر است فکر می‌کنید. تصور تغییر بنیادی‌تر از تغییر در بازده عملکرد دشوار است.

بدون اثر مهارکننده نهادها، تنوع در نتایج بیشتر خواهد شد. این به معنای بهتر شدن حال همه نیست: افرادی که خوب عمل می‌کنند، حتی بهتر هم می‌شوند، اما آنهایی که ضعیف عمل می‌کنند، بدتر خواهند شد. این نکته مهمی است که باید به خاطر بسپارید. در معرض بازده اَبَرخطی قرار گرفتن برای همه مناسب نیست. بیشتر مردم در قالب جمعی بهتر عمل می‌کنند. پس چه کسانی باید به دنبال بازده اَبَرخطی باشند؟ افراد بلندپرواز از دو نوع:

۱. آنهایی که می‌دانند آنقدر خوب هستند که در جهانی با تنوع بیشتر، سود خالص خواهند برد.

۲. آنهایی (به‌ویژه جوانان) که می‌توانند خطر امتحان کردن را بپذیرند تا بفهمند در کجا قرار دارند.

چگونه از بازده اَبَرخطی استفاده کنیم؟

آشکارترین راه برای استفاده از بازده اَبَرخطی، انجام کارهای خارق‌العاده است. در انتهای منحنی، تلاش اضافی یک معامله پرسود است. به‌ویژه چون رقابت در انتهای منحنی کمتر است — نه فقط به این دلیل واضح که انجام کاری به‌صورت استثنایی سخت است، بلکه چون مردم از این چشم‌انداز می‌ترسند و تعداد کمی حتی امتحان می‌کنند. یعنی نه‌تنها انجام کار استثنایی یک معامله پرسود است، بلکه حتی تلاش برای آن هم سودآور است.

عوامل زیادی بر کیفیت کار شما تأثیر می‌گذارند، و اگر می‌خواهید یک outlier باشید، باید تقریباً همه آنها را به‌درستی مدیریت کنید. مثلاً برای انجام کاری به‌صورت استثنایی، باید به آن علاقه داشته باشید. فقط سختکوشی کافی نیست. بنابراین در جهانی با بازده اَبَرخطی، دانستن علایق خود و یافتن راهی برای کار روی آنها ارزش بیشتری دارد. همچنین مهم است که کاری را انتخاب کنید که با شرایط شما سازگار باشد. مثلاً اگر نوعی کار وجود دارد که ذاتاً به زمان و انرژی زیادی نیاز دارد، انجام آن در جوانی (وقتی هنوز فرزند ندارید) ارزشمندتر خواهد بود.

برای انجام کارهای بزرگ، میزان قابل توجهی تکنیک و مهارت وجود دارد که صرفاً تلاش سخت کافی نیست. می‌خواهم در یک پاراگراف دستورالعملی ارائه دهم:

کاری را انتخاب کنید که در آن استعداد ذاتی و علاقه عمیق دارید. عادت کنید روی پروژه‌های شخصی خود کار کنید؛ مهم نیست چه باشند، به شرطی که بلندپروازانه و هیجان‌انگیز باشند. تا جایی که از پا درنیایید، سخت کار کنید و این کار شما را به مرزهای دانش خواهد رساند. این مرزها از دور هموار به نظر می‌رسند، اما از نزدیک پر از شکاف هستند. این شکاف‌ها را شناسایی و بررسی کنید و اگر خوش‌شانس باشید، یکی از آن‌ها به حوزه‌ای کاملاً جدید تبدیل می‌شود. تا حد امکان ریسک کنید؛ اگر گاهی شکست نمی‌خورید، احتمالاً بیش از حد محتاط هستید. بهترین همکاران را پیدا کنید. سلیقه خوب پرورش دهید و از بهترین نمونه‌ها یاد بگیرید. صادق باشید، مخصوصاً با خودتان. ورزش کنید، خوب بخورید، خوب بخوابید و از مواد خطرناک دوری کنید. وقتی شک دارید، کنجکاوی خود را دنبال کنید. کنجکاوی هرگز دروغ نمی‌گوید و بیش از شما می‌داند چه چیزی ارزش توجه دارد.

و البته یک چیز دیگر هم لازم است: شانس. شانس همیشه یک عامل است، اما وقتی به جای کار در یک سازمان، مستقل کار می‌کنید، نقش آن پررنگ‌تر می‌شود. با وجود ضرب‌المثل‌هایی مثل «شانس یعنی آمادگی مواجه شدن با فرصت»، بخشی از آن واقعاً تصادفی است و کاری از دست شما برنمی‌آید. راه‌حل این است که چندین بار تلاش کنید. به همین دلیل است که باید از همان ابتدا ریسک‌پذیر باشید.

بهترین مثال برای حوزه‌ای با بازده فوق‌خطی، احتمالاً علم است. رشد نمایی آن (به شکل یادگیری) با آستانه‌هایی در لبه‌های عملکرد (یعنی مرزهای دانش) ترکیب می‌شود.

نتیجه، سطحی از نابرابری در کشفیات علمی است که حتی نابرابری ثروت در جوامع طبقاتی را هم در مقایسه ملایم جلوه می‌دهد. کشفیات نیوتن به‌راستی از مجموع دستاوردهای معاصرانش بزرگ‌تر بود.

این نکته شاید واضح به نظر برسد، اما ارزش توضیح دارد: بازده فوق‌خطی مستلزم نابرابری است. هرچه منحنی بازده شیب‌دارتر باشد، تفاوت در نتایج بیشتر می‌شود.

در واقع، ارتباط بین بازده فوق‌خطی و نابرابری آن‌قدر قوی است که می‌توان از آن به عنوان یک راهنما برای یافتن کارهای این چنینی استفاده کرد: به حوزه‌هایی نگاه کنید که در آن‌ها تعداد کمی برنده بزرگ از بقیه پیشی می‌گیرند. حوزه‌ای که در آن همه تقریباً عملکرد یکسانی دارند، بعید است بازده فوق‌خطی داشته باشد.

برخی از این حوزه‌ها عبارتند از: ورزش، سیاست، هنر، موسیقی، بازیگری، کارگردانی، نویسندگی، ریاضیات، علم، راه‌اندازی استارتاپ‌ها و سرمایه‌گذاری. در ورزش، این پدیده ناشی از آستانه‌های بیرونی است؛ کافی است فقط چند درصد سریع‌تر باشید تا همه مسابقات را ببرید. در سیاست، قدرت مانند دوران امپراتوری‌ها رشد می‌کند. و در برخی حوزه‌های دیگر (از جمله سیاست)، موفقیت عمدتاً توسط شهرت هدایت می‌شود که خود منبعی از رشد فوق‌خطی است. اما اگر ورزش، سیاست و اثر شهرت را کنار بگذاریم، الگوی جالبی ظاهر می‌شود: فهرست باقی‌مانده دقیقاً همان حوزه‌هایی است که برای موفقیت در آن‌ها باید مستقل‌اندیش باشید — جایی که ایده‌های شما نه‌تنها باید درست، بلکه نو نیز باشند.

این موضوع در علم واضح است: شما نمی‌توانید مقاله‌ای منتشر کنید که حرف‌های تکراری دیگران را تکرار کند. اما در سرمایه‌گذاری هم همین‌طور است. فقط زمانی مفید است که باور داشته باشید یک شرکت عملکرد خوبی خواهد داشت که اکثر سرمایه‌گذاران دیگر چنین نظری نداشته باشند؛ اگر همه فکر کنند شرکت خوب عمل می‌کند، قیمت سهام آن از قبل این موضوع را منعکس کرده و جایی برای سود باقی نمی‌گذارد.

در همه این حوزه‌ها باید در ابتدا تلاش کنید. بازده فوق‌خطی در ابتدا کوچک به نظر می‌رسد. با این روند، ممکن است فکر کنید «هرگز به جایی نمی‌رسم». اما چون منحنی پاداش در انتها به شدت صعودی است، ارزش دارد اقدامات فوق‌العاده انجام دهید تا به آن برسید.

در دنیای استارتاپ‌ها، نام این اصل «کارهایی انجام دهید که مقیاس‌پذیر نیستند» است. اگر به مشتریان اولیه خود توجه غیرمنطقی زیادی نشان دهید، احتمالاً رشد نمایی از طریق تبلیغات دهان‌به‌دهان را کلید می‌زنید. اما این اصل در هر چیزی که رشد نمایی دارد صدق می‌کند، مثل یادگیری. وقتی تازه شروع به یادگیری چیزی می‌کنید، احساس گم‌شدگی دارید. اما ارزش دارد تلاش اولیه را انجام دهید، چون هرچه بیشتر یاد بگیرید، آسان‌تر می‌شود.

درس دیگری که از فهرست حوزه‌های با بازده فوق‌خطی می‌توان گرفت این است که کار را با شغل یکی نگیرید. برای بیشتر قرن بیستم، این دو برای اکثر مردم یکسان بودند و امروز هم عادت داریم بهره‌وری را معادل داشتن شغل بدانیم. حتی الآن برای بسیاری، عبارت «کار شما» به معنای شغلشان است. اما برای یک نویسنده، هنرمند یا دانشمند، «کار» یعنی چیزی که در حال مطالعه یا خلق آن هستند. برای چنین افرادی، کارشان چیزی است که از شغلی به شغل دیگر با خود می‌برند (اگر اصلاً شغل ثابتی داشته باشند). ممکن است برای یک کارفرما انجام شود، اما بخشی از مجموعه کارهای خودشان است.

ورود به حوزه‌های با برندگان محدود

ورود به حوزه‌ای که در آن چند برنده بزرگ از بقیه پیشی می‌گیرند، می‌تواند ترسناک باشد. بعضی‌ها عمداً این کار را می‌کنند، اما شما مجبور نیستید. اگر استعداد ذاتی کافی داشته باشید و به اندازه کافی کنجکاوی خود را دنبال کنید، به چنین حوزه‌هایی خواهید رسید. کنجکاوی شما نمی‌گذارد به سوالات کسل‌کننده علاقه‌مند شوید، و سوالات جالب معمولاً به حوزه‌هایی با بازده فوق‌خطی ختم می‌شوند (اگر از قبل بخشی از آن نباشند).

قلمرو بازده فوق‌خطی اصلاً ایستا نیست. در واقع، شدیدترین بازده‌ها از گسترش آن به دست می‌آیند. بنابراین اگرچه هم بلندپروازی و هم کنجکاوی می‌توانند شما را به این قلمرو برسانند، کنجکاوی ممکن است قوی‌تر باشد. بلندپروازی شما را به سمت صعود از قله‌های موجود سوق می‌دهد، اما اگر به اندازه کافی به یک سوال جالب نزدیک بمانید، ممکن است به کوهی زیر پای شما تبدیل شود.

یادداشت‌ها:

مرز دقیقی بین تلاش، عملکرد و بازده وجود ندارد، چون در واقعیت هم این مفاهیم به وضوح از هم جدا نیستند. چیزی که برای یک نفر بازده محسوب می‌شود، ممکن است برای دیگری عملکرد باشد. اما با وجود این که مرزهای این مفاهیم مبهم است، بی‌معنی نیستند. من سعی کرده‌ام تا جای ممکن دقیق درباره‌شان بنویسم، بدون این که دچار اشتباه شوم.

(۱)احتمالاً تکامل، بارزترین مثال بازده فوق‌خطی برای عملکرد است. اما درک این موضوع برای ما سخت است، چون ما دریافت‌کننده‌های این بازده نیستیم؛ خودِ بازده هستیم.

(2)البته دانش پیش از انقلاب صنعتی هم تأثیر عملی داشت. توسعه کشاورزی زندگی انسان را کاملاً تغییر داد. اما این نوع تغییرات نتیجه بهبودهای گسترده و تدریجی در تکنیک بودند، نه کشفیات معدود افراد فوق‌العاده دانشمند.

(۳) از نظر ریاضی، توصیف تابع پله‌ای به عنوان فوق‌خطی درست نیست، اما اگر تابع پله‌ای از صفر شروع شود، در توصیف منحنی پاداش تلاش برای یک بازیگر منطقی، رفتاری شبیه به تابع فوق‌خطی دارد. اگر از صفر شروع شود، بخش قبل از پله پایین‌تر از هر بازده خطی افزایشی است و بخش بعد از پله باید بالاتر از بازده لازم در آن نقطه باشد، وگرنه کسی زحمت نمی‌کشد.

(4) دنبال کردن رقابت می‌تواند راهنمای خوبی باشد، چون برخی افراد را انگیزه می‌دهد. همچنین تا حدی نشان‌دهنده مسائل امیدوارکننده است، چون یعنی دیگران هم آن‌ها را promising می‌دانند. اما این نشانه بسیار ناقص است: گاهی جمعیت زیادی به دنبال حل مسئله‌ای هستند، اما در نهایت کسی که بی‌سروصدا روی مسئله دیگری کار می‌کرد، از همه پیشی می‌گیرد.

(5) البته همیشه اینطور نیست. باید با این قاعده محتاط بود. وقتی چیزی با وجود متوسط بودن محبوب است، معمولاً دلیل پنهانی دارد. شاید انحصار یا مقررات، رقابت را سخت کرده. شاید سلیقه مشتریان بد باشد یا فرآیند تصمیم‌گیری آن‌ها برای خرید معیوب است. حجم عظیمی از چیزهای متوسط به همین دلایل وجود دارند.

(6) در بیست‌سالگی‌ام می‌خواستم هنرمند شوم و حتی به هنرستان رفتم تا نقاشی بخوانم. بیشتر چون هنر را دوست داشتم، اما بخش قابل‌توجهی از انگیزه‌ام این بود که هنرمندان کم‌ترین وابستگی را به سازمان‌ها داشتند.

(7) در تئوری، همه بازده فوق‌خطی دریافت می‌کنند. یادگیری ترکیب‌شونده است و همه در طول زندگی یاد می‌گیرند. اما در عمل، تعداد کمی این یادگیری روزمره را تا جایی پیش می‌برند که منحنی بازده واقعاً شیب تندی پیدا کند.

(8) دقیقاً مشخص نیست طرفداران برابری (equity) چه معنایی از آن دارند. به نظر می‌رسد حتی بین خودشان هم اختلاف نظر وجود دارد. اما هر چه باشد، احتمالاً با جهانی که در آن نهادها قدرت کمتری برای کنترل نتایج دارند و تعداد کمی از افراد بسیار بهتر از بقیه عمل می‌کنند، در تضاد است.

شاید به نظر برسد که ظهور این مفهوم درست در زمانی که جهان به جهت مخالف حرکت می‌کند، بدشانسی است، اما فکر نمی‌کنم تصادفی باشد. به نظر من یکی از دلایل ظهور آن الآن این است که پیروان آن احساس می‌کنند با افزایش سریع اختلاف در عملکرد، تحت تهدید هستند.

(9) نتیجه جانبی: والدینی که فرزندانشان را تحت فشار می‌گذارند تا در زمینه‌های پرستیژدار مثل پزشکی کار کنند، بدون این که فرزندشان علاقه‌ای داشته باشد، در آینده ضرر بیشتری به آن‌ها می‌زنند تا گذشته.

(10) نسخه اولیه این پاراگراف، پیش‌نویس اولیه مقاله «چگونه کار بزرگ انجام دهیم» بود. به محض این که آن را نوشتم، فهمیدم موضوعی مهم‌تر از بازده فوق‌خطی است. بنابراین این مقاله را متوقف کردم تا آن پاراگراف را به یک مقاله مستقل تبدیل کنم. تقریباً چیزی از نسخه اصلی باقی نماند، چون پس از اتمام «چگونه کار بزرگ انجام دهیم»، این بخش را براساس آن بازنویسی کردم.

(11) پیش از انقلاب صنعتی، ثروتمندان معمولاً مثل امپراتورها عمل می‌کردند: با تسخیر منابعی که آن‌ها را قدرتمندتر می‌کرد و امکان تسخیر بیشتر را فراهم می‌آورد. اما حالا می‌توان مثل یک دانشمند ثروتمند شد: با کشف یا ساختن چیزی منحصربه‌فرد. اکثر ثروتمندان ترکیبی از روش‌های قدیم و جدید را به کار می‌گیرند، اما در پیشرفته‌ترین اقتصادها، نسبت در نیم‌قرن گذشته به شدت به سمت اکتشاف تغییر کرده است.

(12) جای تعجب نیست که افراد محافظه‌کار با نابرابری مخالف باشند، اگر یکی از بزرگ‌ترین محرک‌های آن استقلال فکری باشد. اما مسئله صرفاً این نیست که آن‌ها نمی‌خواهند دیگران چیزی داشته باشند که خود ندارند. افراد محافظه‌کار واقعاً نمی‌توانند تصور کنند که ایده‌های نو چه حسی دارد. بنابراین پدیده اختلاف زیاد در عملکرد برای آن‌ها غیرطبیعی به نظر می‌رسد و وقتی با آن مواجه می‌شوند، فرض می‌کنند حتماً تقلب یا تأثیرات خارجی بدخواهانه در کار بوده است.

با تشکر از ترور بلک‌ول، پاتریک کولیسون، تایلر کاوان، جسیکا لیوینگستون، هارج تاگار و گری تان برای خواندن پیش‌نویس‌های این مقاله.

منبع: https://paulgraham.com/superlinear.html

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا