ایده

“کارهای روی زمین مانده” مشتریان خود را بشناسید. (نسخه دو زبانه)

آیا نوآوری ذاتاً یک تلاش موفقیت آمیز است یا شکست؟ اگر بفهمید که چرا مشتریان انتخاب های خود را انجام می دهند، اینطور نیست.

Firms have never known more about their customers, but their innovation processes remain hit-or-miss. Why? According to Christensen and his coauthors, product developers focus too much on building customer profiles and looking for correlations in data. To create offerings that people truly want to buy, firms instead need to home in on the job the customer is trying to get done. Some jobs are little (pass the time); some are big (find a more fulfilling career). When we buy a product, we essentially “hire” it to help us do a job. If it does the job well, we hire it again. If it does a crummy job, we “fire” it and look for something else to solve the problem. Jobs are multifaceted. They’re never simply about function; they have powerful social and emotional dimensions. And the circumstances in which customers try to do them are more critical than any buyer characteristics. Consider the experiences of condo developers targeting retirees who wanted to downsize their homes. Sales were weak until the developers realized their business was not construction but transitioning lives. Instead of adding more features to the condos, they created services assisting buyers with the move and with their decisions about what to keep and to discard. Sales took off. The key to successful innovation is identifying jobs that are poorly
performed in customers’ lives and then designing products, experiences, and processes around those jobs.

شرکت‌ها هرگز به اندازه امروز درباره مشتریان خود اطلاعات نداشته‌اند، اما فرآیندهای نوآوری آن‌ها همچنان با آزمون و خطا پیش می‌رود. چرا؟ به گفته کریستنسن و همکارانش، توسعه‌دهندگان محصول بیش از حد روی ایجاد پروفایل‌های مشتری و جست‌وجوی همبستگی‌ها در داده‌ها تمرکز می‌کنند. برای خلق محصولاتی که مردم واقعاً بخواهند بخرند، شرکت‌ها باید روی «کاری» که مشتری سعی دارد انجام دهد متمرکز شوند. برخی کارها کوچک هستند (مثل گذراندن وقت)؛ برخی بزرگ (مثل یافتن شغلی رضایت‌بخش‌تر). وقتی محصولی می‌خریم، در واقع آن را «استخدام» می‌کنیم تا به ما در انجام کاری کمک کند. اگر محصول کار را خوب انجام دهد، دوباره آن را استخدام می‌کنیم. اگر کار را ضعیف انجام دهد، آن را «اخراج» می‌کنیم و به دنبال چیز دیگری برای حل مشکل می‌گردیم. کارها چندوجهی هستند. هیچ‌گاه صرفاً به عملکرد محدود نمی‌شوند؛ آن‌ها ابعاد اجتماعی و عاطفی قدرتمندی دارند. شرایطی که مشتریان در آن سعی دارند این کارها را انجام دهند، از هر ویژگی خریدار مهم‌تر است. به تجربه توسعه‌دهندگان آپارتمان‌هایی فکر کنید که برای بازنشستگانی که می‌خواستند خانه‌هایشان را کوچک‌تر کنند، ساخته شده بود. فروش ضعیف بود تا اینکه توسعه‌دهندگان متوجه شدند کسب‌وکارشان ساخت‌وساز نیست، بلکه تغییر زندگی‌هاست. به جای افزودن ویژگی‌های بیشتر به آپارتمان‌ها، آن‌ها خدماتی برای کمک به خریداران در جابه‌جایی و تصمیم‌گیری درباره نگه‌داشتن یا دور انداختن وسایل ایجاد کردند. نتیجه؟ فروش اوج گرفت. کلید نوآوری موفق، شناسایی کارهایی است که در زندگی مشتریان به‌خوبی انجام نمی‌شوند و سپس طراحی محصولات، تجربه‌ها و فرآیندها حول آن کارها.

For as long as we can remember, innovation has been a top priority—and a top frustration—for leaders. In a recent McKinsey poll, 84% of global executives reported that innovation was extremely important to their growth strategies, but a staggering 94% were dissatisfied with their organizations’ innovation performance. Most people would agree that the vast majority of innovations fall far short of ambitions.

از زمانی که به یاد داریم، نوآوری همواره یکی از اولویت‌های اصلی و در عین حال یکی از بزرگ‌ترین منابع سرخوردگی برای رهبران بوده است. در نظرسنجی اخیر مک‌کینزی، ۸۴ درصد از مدیران اجرایی جهانی گزارش دادند که نوآوری برای استراتژی‌های رشد آن‌ها بسیار مهم است، اما شگفت‌آور اینکه ۹۴ درصد از عملکرد نوآوری سازمان‌های خود ناراضی بودند. اکثر مردم موافق‌اند که بخش عظیمی از نوآوری‌ها بسیار کمتر از انتظارات و جاه‌طلبی‌ها نتیجه می‌دهند.

On paper, this makes no sense. Never have businesses known more about their customers. Thanks to the big data revolution, companies now can collect an enormous variety and volume of customer information, at unprecedented speed, and perform sophisticated analyses of it. Many firms have established structured, disciplined innovation processes and brought in highly skilled talent to run them. Most firms carefully calculate and mitigate innovations’ risks. From the outside, it looks as if companies have mastered a precise, scientific process. But for most of them, innovation is still painfully hit-or-miss.

What has gone so wrong?

روی کاغذ، این موضوع هیچ منطقی ندارد. کسب‌وکارها هرگز به اندازه امروز درباره مشتریان خود اطلاعات نداشته‌اند. به لطف انقلاب داده‌های بزرگ، شرکت‌ها اکنون می‌توانند حجم و تنوع عظیمی از اطلاعات مشتریان را با سرعتی بی‌سابقه جمع‌آوری کنند و تحلیل‌های پیچیده‌ای روی آن‌ها انجام دهند. بسیاری از شرکت‌ها فرآیندهای نوآوری ساختاریافته و منظمی ایجاد کرده‌اند و استعدادهای بسیار ماهری را برای مدیریت آن‌ها به کار گرفته‌اند. اکثر شرکت‌ها با دقت ریسک‌های نوآوری را محاسبه و کاهش می‌دهند. از بیرون، به نظر می‌رسد که شرکت‌ها فرآیند دقیقی و علمی را به کار گرفته‌اند. اما برای اکثر آن‌ها، نوآوری همچنان به شکلی دردناک با آزمون و خطا پیش می‌رود.

چه چیزی این‌قدر اشتباه پیش رفته است؟

The fundamental problem is, most of the masses of customer data companies create is structured to show correlations: This customer looks like that one, or 68% of customers say they prefer version A to version B. While it’s exciting to find patterns in the numbers, they don’t mean that one thing actually caused another. And though it’s no surprise that correlation isn’t causality, we suspect that most managers have grown comfortable basing decisions on correlations.

مشکل اساسی این است که بیشتر حجم عظیم داده‌های مشتری که شرکت‌ها تولید می‌کنند، برای نشان دادن همبستگی‌ها ساختاربندی شده‌اند: این مشتری شبیه آن یکی است، یا ۶۸ درصد مشتریان می‌گویند نسخه A را به نسخه B ترجیح می‌دهند. اگرچه یافتن الگوها در اعداد هیجان‌انگیز است، اما این الگوها به این معنا نیستند که یک چیز واقعاً باعث چیز دیگری شده است. و هرچند شگفت‌آور نیست که همبستگی به معنای علیت نیست، ما گمان می‌کنیم که اکثر مدیران به گرفتن تصمیمات بر اساس همبستگی‌ها عادت کرده‌اند و با آن احساس راحتی می‌کنند.

Why is this misguided? Consider the case of one of this article’s coauthors, Clayton Christensen. He’s 64 years old. He’s six feet eight inches tall. His shoe size is 16. He and his wife have sent all their children off to college. He drives a Honda minivan to work. He has a lot of characteristics, but none of them has caused him to go out and buy the New York Times. His reasons for buying the paper are much more specific. He might buy it because he needs something to read on a plane or because he’s a basketball fan and it’s March Madness time. Marketers who collect demographic or psychographic information about him—and look for correlations with other buyer segments—are not going to capture those reasons.

چرا این رویکرد اشتباه است؟ مورد یکی از نویسندگان این مقاله، کلیتون کریستنسن، را در نظر بگیرید. او ۶۴ سال دارد، قدش ۶ فوت و ۸ اینچ است، سایز کفشش ۱۶ است، او و همسرش تمام فرزندانشان را به دانشگاه فرستاده‌اند، و او با یک مینی‌ون هوندا به محل کار می‌رود. او ویژگی‌های زیادی دارد، اما هیچ‌کدام از این‌ها باعث نشده که او برود و روزنامه نیویورک تایمز را بخرد. دلایل او برای خرید این روزنامه بسیار خاص‌تر هستند. ممکن است او آن را بخرد چون به چیزی برای خواندن در هواپیما نیاز دارد یا چون طرفدار بسکتبال است و زمان مسابقات مارچ مدنس (March Madness) است. بازاریاب‌هایی که اطلاعات دموگرافیک یا روان‌شناختی درباره او جمع‌آوری می‌کنند و به دنبال همبستگی با سایر بخش‌های خریداران هستند، نمی‌توانند این دلایل را ثبت کنند.

After decades of watching great companies fail, we’ve come to the conclusion that the focus on correlation—and on knowing more and more about customers—is taking firms in the wrong direction. What they really need to home in on is the progress that the customer is trying to make in a given circumstance—what the customer hopes to accomplish. This is what we’ve come to call the job to be done.

پس از دهه‌ها مشاهده شکست شرکت‌های بزرگ، به این نتیجه رسیده‌ایم که تمرکز بر همبستگی‌ها و دانستن هرچه بیشتر درباره مشتریان، شرکت‌ها را به مسیر اشتباه می‌برد. آنچه واقعاً باید روی آن متمرکز شوند، پیشرفتی است که مشتری در شرایط خاصی سعی در دستیابی به آن دارد—آنچه مشتری امیدوار است به انجام برساند. این همان چیزی است که ما آن را «کارِ روی زمین مانده» (job to be done) می‌نامیم.

We all have many jobs to be done in our lives. Some are little (pass the time while waiting in line); some are big (find a more fulfilling career). Some surface unpredictably (dress for an out-of-town business meeting after the airline lost my suitcase); some regularly (pack a healthful lunch for my daughter to take to school). When we buy a product, we essentially “hire” it to help us do a job. If it does the job well, the next time we’re confronted with the same job, we tend to hire that product again. And if it does a crummy job, we “fire” it and look for an alternative. (We’re using the word “product” here as shorthand for any solution that companies can sell; of course, the full set of “candidates” we consider hiring can often go well beyond just offerings from companies.)

همه ما در زندگی‌مان کارهای زیادی برای انجام دادن داریم. برخی کوچک هستند (مثل گذراندن وقت در حین انتظار در صف)؛ برخی بزرگ (مثل یافتن شغلی رضایت‌بخش‌تر). برخی به‌صورت غیرمنتظره پیش می‌آیند (مثل انتخاب لباس برای یک جلسه کاری خارج از شهر وقتی شرکت هواپیمایی چمدانم را گم کرده)؛ برخی به‌صورت منظم (مثل تهیه یک ناهار سالم برای دخترم که به مدرسه ببرد). وقتی محصولی می‌خریم، در واقع آن را «استخدام» می‌کنیم تا به ما در انجام کاری کمک کند. اگر آن محصول کار را به‌خوبی انجام دهد، دفعه بعد که با همان کار روبه‌رو شویم، معمولاً دوباره همان محصول را استخدام می‌کنیم. اما اگر کار را ضعیف انجام دهد، آن را «اخراج» می‌کنیم و به دنبال جایگزینی می‌گردیم. (ما در اینجا از کلمه «محصول» به‌عنوان نماینده هر راه‌حلی که شرکت‌ها می‌توانند بفروشند استفاده می‌کنیم؛ البته مجموعه کامل «کاندیداهایی» که برای استخدام در نظر می‌گیریم، اغلب می‌تواند بسیار فراتر از صرفاً محصولات ارائه‌شده توسط شرکت‌ها باشد.)

This insight emerged over the past two decades in a course taught by Clay at Harvard Business School. (See “Marketing Malpractice: the Cause and the Cure,” HBR, December 2005.) The theory of jobs to be done was developed in part as a complement to the theory of disruptive innovation—which at its core is about competitive responses to innovation: It explains and predicts the behavior of companies in danger of being disrupted and helps them understand which new entrants pose the greatest threats.

این بینش در طول دو دهه گذشته در درسی که کلی (کریستنسن) در مدرسه کسب‌وکار هاروارد تدریس می‌کرد، شکل گرفت. (رجوع کنید به «سوءکارکرد بازاریابی: علت و درمان»، HBR، دسامبر ۲۰۰۵.) نظریه «کارهای روی زمین مانده» تا حدی به‌عنوان مکملی برای نظریه نوآوری مخل (disruptive innovation) توسعه یافت—که در هسته خود درباره پاسخ‌های رقابتی به نوآوری است: این نظریه رفتار شرکت‌هایی را که در معرض خطر مختل شدن هستند توضیح می‌دهد و پیش‌بینی می‌کند و به آن‌ها کمک می‌کند تا بفهمند کدام تازه‌واردان بزرگ‌ترین تهدیدها را ایجاد می‌کنند.

But disruption theory doesn’t tell you how to create products and services that customers want to buy. Jobs-to-be-done theory does. It transforms our understanding of customer choice in a way that no amount of data ever could, because it gets at the causal driver behind a purchase.

اما نظریه نوآوری مخل به شما نمی‌گوید چگونه محصولات و خدماتی خلق کنید که مشتریان بخواهند بخرند. نظریه «کارهای روی زمین مانده» این کار را انجام می‌دهد. این نظریه درک ما از انتخاب مشتری را به گونه‌ای تغییر می‌دهد که هیچ حجم داده‌ای نمی‌تواند، زیرا به عامل علّی پشت خرید دست می‌یابد.

The Business of Moving Lives

A decade ago, Bob Moesta, an innovation consultant and a friend of ours, was charged with helping bolster sales of new condominiums for a Detroit-area building company. The company had targeted downsizers—retirees looking to move out of the family home and divorced single parents. Its units were priced to appeal to that segment—$120,000 to $200,000—with high-end touches to give a sense of luxury. “Squeakless” floors. Triple-waterproof basements. Granite counters and stainless steel appliances. A well-staffed sales team was available six days a week for any prospective buyer who walked in the door. A generous marketing campaign splashed ads across the relevant Sunday real estate sections.

کسب‌وکار جابه‌جایی زندگی‌ها

ده سال پیش، باب موستا، مشاور نوآوری و دوست ما، مأموریت یافت تا فروش آپارتمان‌های جدید یک شرکت ساختمانی در منطقه دیترویت را تقویت کند. این شرکت، گروه هدف خود را «کوچک‌سازها»—بازنشستگانی که قصد داشتند از خانه خانوادگی خود نقل مکان کنند و والدین مجرد مطلقه—قرار داده بود. واحدهای آن‌ها با قیمتی مناسب برای این گروه—بین ۱۲۰,۰۰۰ تا ۲۰۰,۰۰۰ دلار—عرضه شده بود و دارای ویژگی‌های لوکس مانند کف‌های «بدون جیرجیر»، زیرزمین‌های سه‌لایه ضدآب، کانترهای گرانیتی و لوازم استیل ضدزنگ بود. تیم فروش مجهزی شش روز در هفته برای هر خریدار بالقوه‌ای که وارد می‌شد در دسترس بود. کمپین بازاریابی سخاوتمندانه‌ای نیز تبلیغات را در بخش‌های مرتبط املاک روزنامه‌های یکشنبه منتشر می‌کرد.

The units got lots of traffic, but few visits ended up converting to sales. Maybe bay windows would be better? Focus group participants thought that sounded good. So the architect scrambled to add bay windows (and any other details that the focus group suggested) to a few showcase units. Still sales did not improve.

این واحدها بازدیدکنندگان زیادی داشتند، اما تعداد کمی از بازدیدها به فروش منجر شد. شاید پنجره‌های خلیجی بهتر باشند؟ شرکت‌کنندگان در گروه کانونی فکر می‌کردند این ایده خوب است. بنابراین، معمار به سرعت پنجره‌های خلیجی (و هر جزئیات دیگری که گروه کانونی پیشنهاد داده بود) را به چند واحد نمایشی اضافه کرد. با این حال، فروش همچنان بهبود نیافت.

Although the company had done a cost-benefit analysis of all the details in each unit, it actually had very little idea what made the difference between a tire kicker and a serious buyer. It was easy to speculate about reasons for poor sales: bad weather, underperforming salespeople, the looming recession, holiday slowdowns, the condos’ location. But instead of examining those factors, Moesta took an unusual approach: He set out to learn from the people who had bought units what job they were hiring the condominiums to do. “I asked people to draw a timeline of how they got here,” he recalls. The first thing he learned, piecing together patterns in scores of interviews, was what did not explain who was most likely to buy. There wasn’t a clear demographic or psychographic profile of the new-home buyers, even though all were downsizers. Nor was there a definitive set of features that buyers valued so much that it tipped their decisions.

اگرچه شرکت تحلیل هزینه-فایده‌ای برای تمام جزئیات هر واحد انجام داده بود، اما در واقع اطلاعات بسیار کمی درباره تفاوت بین یک بازدیدکننده کنجکاو و یک خریدار جدی داشت. حدس و گمان درباره دلایل فروش ضعیف آسان بود: آب‌وهوای بد، عملکرد ضعیف فروشندگان، رکود اقتصادی پیش‌رو، کاهش تقاضا در تعطیلات، یا موقعیت مکانی آپارتمان‌ها. اما موستا به جای بررسی این عوامل، رویکردی غیرمعمول در پیش گرفت: او تصمیم گرفت از افرادی که واحدهایی خریده بودند، بفهمد برای انجام چه «کاری» این آپارتمان‌ها را «استخدام» کرده‌اند. او می‌گوید: «از مردم خواستم جدول زمانی‌ای ترسیم کنند که چطور به اینجا رسیدند.» اولین چیزی که او با کنار هم قرار دادن الگوهای به‌دست‌آمده از ده‌ها مصاحبه آموخت، این بود که چیزی توضیح نمی‌دهد چه کسانی احتمال بیشتری برای خرید دارند. اگرچه همه خریداران کوچک‌ساز (downsizer) بودند؛ نه تنها هیچ پروفایل دموگرافیک یا روان‌شناختی مشخصی از خریداران خانه‌های جدید وجود نداشت؛ بلکه مجموعه مشخصی از ویژگی‌هایی که خریداران آن‌قدر برایشان ارزش قائل باشند که تصمیمشان را تحت تأثیر قرار دهد نیز، یافت نشد.

The focus on knowing more about customers has taken firms in the wrong direction.

تمرکز بر دانستن بیشتر درباره مشتریان، شرکت‌ها را به مسیر اشتباهی برده است.

But the conversations revealed an unusual clue: the dining room table. Prospective customers repeatedly told the company they wanted a big living room, a large second bedroom for visitors, and a breakfast bar to make entertaining easy and casual; on the other hand, they didn’t need a formal dining room. And yet, in Moesta’s conversations with actual buyers, the dining room table came up repeatedly. “People kept saying, ‘As soon as I figured out what to do with my dining room table, then I was free to move,’” reports Moesta. He and his colleagues couldn’t understand why the dining room table was such a big deal. In most cases people were referring to well-used, out-of-date furniture that might best be given to charity—or relegated to the local dump.

اما گفت‌وگوها سرنخ غیرمعمولی را آشکار کرد: میز ناهارخوری. مشتریان بالقوه بارها به شرکت گفتند که یک اتاق نشیمن بزرگ، یک اتاق خواب دوم بزرگ برای مهمانان، و یک پیشخوان صبحانه برای پذیرایی آسان و غیررسمی می‌خواهند؛ از سوی دیگر، آن‌ها به یک اتاق ناهارخوری رسمی نیازی نداشتند. با این حال، در گفت‌وگوهای موستا با خریداران واقعی، موضوع میز ناهارخوری بارها مطرح شد. موستا گزارش می‌دهد: «مردم مدام می‌گفتند: ‘به محض اینکه فهمیدم با میز ناهارخوریم چه کنم، آن موقع توانستم جابه‌جا شوم.’» او و همکارانش نمی‌توانستند بفهمند چرا میز ناهارخوری این‌قدر مسئله مهمی بود. در بیشتر موارد، مردم به مبلمان قدیمی و پراستفاده‌ای اشاره داشتند که شاید بهتر بود به خیریه اهدا شود یا به محل دفن زباله فرستاده شود.

But as Moesta sat at his own dining room table with his family over Christmas, he suddenly understood. Every birthday was spent around that table. Every holiday. Homework was spread out on it. The table represented family.

اما وقتی موستا در ایام کریسمس با خانواده‌اش دور میز ناهارخوری خود نشسته بود، ناگهان متوجه شد. هر جشن تولدی دور آن میز برگزار شده بود. هر تعطیلات. تکالیف مدرسه روی آن پخش شده بود. آن میز نماد خانواده بود.

What was stopping buyers from making the decision to move, he hypothesized, was not a feature that the construction company had failed to offer but rather the anxiety that came with giving up something that had profound meaning. The decision to buy a six-figure condo, it turned out, often hinged on a family member’s willingness to take custody of a clunky piece of used furniture.

موستا فرض کرد که آنچه مانع تصمیم‌گیری خریداران برای جابه‌جایی می‌شد، نبود یک ویژگی که شرکت ساختمانی ارائه نکرده بود، نبود، بلکه اضطرابی بود که از دست دادن چیزی با معنای عمیق به همراه داشت. مشخص شد که تصمیم خرید یک آپارتمان شش‌رقمی اغلب به تمایل یکی از اعضای خانواده برای پذیرش یک تکه مبلمان قدیمی و دست‌وپاگیر بستگی داشت.

That realization helped Moesta and his team begin to grasp the struggle potential home buyers faced. “I went in thinking we were in the business of new-home construction,” he recalls. “But I realized we were in the business of moving lives.”

این درک به موستا و تیمش کمک کرد تا مبارزه‌ای که خریداران بالقوه خانه با آن روبه‌رو بودند را درک کنند. او می‌گوید: «من ابتدا فکر می‌کردم که ما در کسب‌وکار ساخت خانه‌های جدید هستیم، اما فهمیدم که ما در واقع در کسب‌وکار جابه‌جایی زندگی‌ها هستیم.»

Identifying Jobs to Be Done

Jobs analysis doesn’t require you to throw out the data and research you’ve already gathered. Personas, ethnographic research, focus groups, customer panels, competitive analysis, and so on can all be perfectly valid starting points for surfacing important insights. Here are five questions for uncovering jobs your customers need help with.

شناسایی کارهایی که روی زمین مانده اند (Jobs to Be Done)

تحلیل مشاغل نیازی به کنار گذاشتن داده‌ها و تحقیقاتی که قبلاً جمع‌آوری کرده‌اید ندارد. پرسوناها، تحقیقات قوم‌نگاری، گروه‌های کانونی، پانل‌های مشتریان، تحلیل رقبا و غیره همگی می‌توانند نقاط شروع کاملاً معتبری برای کشف بینش‌های مهم باشند. در ادامه، پنج سؤال برای شناسایی مشاغلی که مشتریان به کمک در انجام آن‌ها نیاز دارند، ارائه شده است.

Do you have a job that needs to be done?
In a data-obsessed world, it might be a surprise that some of the greatest innovators have succeeded with little more than intuition to guide their efforts. Pleasant Rowland saw the opportunity for American Girl dolls when searching for gifts that would help her connect with her nieces. Sheila Marcelo started Care.com, the online “matchmaking” service for child care, senior care, and pet care, after struggling with her family’s own care needs. Now, less than 10 years later, it boasts more than 19 million members across 16 countries and revenues approaching $140 million.

آیا کاری دارید که روی زمین مانده است؟

در دنیایی که شیفته داده‌هاست، شاید تعجب‌آور باشد که برخی از بزرگ‌ترین نوآوران با تکیه بر چیزی جز شهودشان به موفقیت‌های بزرگی رسیده‌اند. پلزنت رولند وقتی به دنبال هدایایی بود که به او کمک کند با برادرزاده‌هایش ارتباط برقرار کند، فرصت خلق عروسک‌های امریکن گرل را دید. شیلا مارسلو، پلتفرم Care.com را راه‌اندازی کرد، سرویسی آنلاین برای یافتن مراقبت از کودکان، سالمندان و حیوانات خانگی، پس از اینکه خودش با نیازهای مراقبتی خانواده‌اش دست‌وپنجه نرم کرد. حالا، کمتر از ۱۰ سال بعد، این سرویس بیش از ۱۹ میلیون عضو در ۱۶ کشور دارد و درآمدش به حدود ۱۴۰ میلیون دلار رسیده است.

Where do you see nonconsumption?
You can learn as much from people who aren’t hiring any product as from those who are. Nonconsumption is often where the most fertile opportunities lie, as SNHU found when it reached out to older learners.

کجا شاهد عدم مصرف (Nonconsumption) هستید؟

شما می‌توانید به همان اندازه که از افرادی که محصولی را استفاده می‌کنند یاد می‌گیرید، از کسانی که هیچ محصولی را به کار نمی‌برند نیز درس بگیرید. عدم مصرف اغلب جایی است که فرصت‌های بسیار بکری نهفته است، همان‌طور که دانشگاه SNHU وقتی به سراغ یادگیرندگان مسن‌تر رفت، این را کشف کرد.

What work-arounds have people invented?
If you see consumers struggling to get something done by cobbling together work-arounds, pay attention. They’re probably deeply unhappy with the available solutions—and a promising base of new business. When Intuit noticed that small-business owners were using Quicken―designed for individuals—to do accounting for their firms, it realized small firms represented a major new market.

مردم چه راه‌حل‌های موقتی (Work-arounds) ابداع کرده‌اند؟

اگر ببینید مصرف‌کنندگان برای انجام کاری با زحمت راه‌حل‌های موقتی کنار هم می‌چینند، توجه کنید. آن‌ها احتمالاً از راه‌حل‌های موجود به شدت ناراضی‌اند و می‌توانند پایه‌ای امیدوارکننده برای کسب‌وکار جدید باشند. وقتی اینتوییت متوجه شد که صاحبان کسب‌وکارهای کوچک از نرم‌افزار Quicken―که برای افراد طراحی شده بود―برای حسابداری شرکت‌هایشان استفاده می‌کنند، دریافت که کسب‌وکارهای کوچک یک بازار بزرگ و جدید را تشکیل می‌دهند.

What tasks do people want to avoid?
There are plenty of jobs in daily life that we’d just as soon get out of. We call these “negative jobs.” Harvard Business School alum Rick Krieger and some partners decided to start QuickMedx, the forerunner of CVS MinuteClinics, after Krieger spent a frustrating few hours waiting in an emergency room for his son to get a strep-throat test. MinuteClinics can see walk-in patients instantly, and their nurse practitioners can prescribe medicines for routine ailments, such as conjunctivitis, ear infections, and strep throat.

مردم از انجام چه وظایفی می‌خواهند فرار کنند؟

در زندگی روزمره، کارهای زیادی وجود دارند که ترجیح می‌دهیم از انجامشان خلاص شویم. ما به این‌ها «مشاغل منفی» می‌گوییم. ریک کریگر، فارغ‌التحصیل دانشکده کسب‌وکار هاروارد، و چند شریکش تصمیم گرفتند QuickMedx را راه‌اندازی کنند، که پیش‌زمینه کلینیک‌های دقیقه‌ای CVS بود، پس از اینکه کریگر چند ساعت ناامیدکننده را در اتاق اورژانس منتظر ماند تا برای پسرش تست استرپتوکوک انجام شود. کلینیک‌های دقیقه‌ای می‌توانند بیماران سرپایی را فوراً ویزیت کنند و پرستاران آن‌ها می‌توانند برای بیماری‌های معمول مثل التهاب ملتحمه، عفونت گوش و گلودرد استرپتوکوکی دارو تجویز کنند.

What surprising uses have customers invented for existing products?
Recently, some of the biggest successes in consumer packaged goods have resulted from a job identified through unusual uses of established products. For example, NyQuil had been sold for decades as a cold remedy, but it turned out that some consumers were knocking back a couple of spoonfuls to help them sleep, even when they weren’t sick. Hence, ZzzQuil was born, offering consumers the good night’s rest they wanted without the other active ingredients they didn’t need.

مشتریان چه استفاده‌های غیرمنتظره‌ای از محصولات موجود ابداع کرده‌اند؟

اخیراً، برخی از بزرگ‌ترین موفقیت‌ها در کالاهای مصرفی بسته‌بندی‌شده از شناسایی یک شغل از طریق استفاده‌های غیرمعمول از محصولات موجود به دست آمده است. برای مثال، نیکوییل دهه‌ها به‌عنوان داروی سرماخوردگی فروخته می‌شد، اما معلوم شد که برخی مصرف‌کنندگان حتی وقتی بیمار نبودند، چند قاشق از آن را برای کمک به خوابیدن مصرف می‌کردند. به همین دلیل، ZzzQuil متولد شد که به مصرف‌کنندگان خواب خوب شبانه‌ای را که می‌خواستند، بدون مواد فعال دیگری که نیازی به آن‌ها نداشتند، ارائه داد.

With this understanding of the job to be done, dozens of small but important changes were made to the offering. For example, the architect managed to create space in the units for a dining room table by reducing the size of the second bedroom. The company also focused on easing the anxiety of the move itself: It provided moving services, two years’ worth of storage, and a sorting room within the condo development where new owners could take their time making decisions about what to discard.

با این درک از کاری که باید انجام می‌شد، ده‌ها تغییر کوچک اما مهم در محصول اعمال شد. برای مثال، معمار توانست با کاهش اندازه اتاق خواب دوم، فضایی برای میز ناهارخوری در واحدها ایجاد کند. شرکت همچنین بر کاهش اضطراب ناشی از فرآیند اسباب‌کشی تمرکز کرد: خدماتی مانند جابه‌جایی، دو سال فضای ذخیره‌سازی، و یک اتاق مرتب‌سازی در مجموعه آپارتمانی فراهم کرد تا مالکان جدید بتوانند با آرامش تصمیم بگیرند چه چیزهایی را دور بیندازند.

The insight into the job the customers needed done allowed the company to differentiate its offering in ways competitors weren’t likely to copy—or even comprehend. The new perspective changed everything. The company actually raised prices by $3,500, which included (profitably) covering the cost of moving and storage. By 2007, when industry sales were off by 49% and the market was plummeting, the developers had actually grown business by 25%.

بینش نسبت به شغلی که مشتریان به آن نیاز داشتند، به شرکت اجازه داد تا محصول خود را به گونه‌ای متمایز کند که رقبا احتمالاً نه آن را کپی می‌کردند و نه حتی درک می‌کردند. این دیدگاه جدید همه چیز را تغییر داد. شرکت در واقع قیمت‌ها را ۳۵۰۰ دلار افزایش داد، که شامل پوشش سودآور هزینه‌های جابه‌جایی و ذخیره‌سازی بود. تا سال ۲۰۰۷، زمانی که فروش صنعت ۴۹ درصد کاهش یافته بود و بازار در حال سقوط بود، این توسعه‌دهندگان توانسته بودند کسب‌وکار خود را ۲۵ درصد رشد دهند.

Getting a Handle on the Job to Be Done

Successful innovations help consumers to solve problems—to make the progress they need to, while addressing any anxieties or inertia that might be holding them back. But we need to be clear: “Job to be done” is not an all-purpose catchphrase. Jobs are complex and multifaceted; they require precise definition. Here are some principles to keep in mind:

درک و مدیریت کاری که باید انجام شود

نوآوری‌های موفق به مصرف‌کنندگان کمک می‌کنند تا مشکلاتشان را حل کنند—تا پیشرفت مورد نیاز خود را داشته باشند، در حالی که هرگونه اضطراب یا اینرسی (مقاومت در برابر تغییر) که ممکن است آن‌ها را عقب نگه دارد، برطرف می‌شود. اما باید صراحتاً بگوییم: «کاری که روی زمین مانده است» یک شعار همه‌منظوره نیست. کارها پیچیده و چندوجهی هستند؛ آن‌ها نیاز به تعریف دقیق دارند. در ادامه، چند اصل را باید در نظر داشت:

“Job” is shorthand for what an individual really seeks to accomplish in a given circumstance.

But this goal usually involves more than just a straightforward task; consider the experience a person is trying to create. What the condo buyers sought was to transition into a new life, in the specific circumstance of downsizing—which is completely different from the circumstance of buying a first home.

«کار» اصطلاحی کوتاه برای چیزی است که یک فرد واقعاً در یک موقعیت خاص به دنبال دستیابی به آن است. اما این هدف معمولاً فراتر از یک وظیفه ساده است؛ باید تجربه‌ای که فرد سعی در خلق آن دارد را در نظر گرفت. خریداران آپارتمان به دنبال انتقال به یک زندگی جدید بودند، در موقعیت خاص کوچک‌سازی—که کاملاً متفاوت از موقعیت خرید اولین خانه است.

The circumstances are more important than customer characteristics, product attributes, new technologies, or trends. Before they understood the underlying job, the developers focused on trying to make the condo units ideal. But when they saw innovation through the lens of the customers’ circumstances, the competitive playing field looked totally different. For example, the new condos were competing not against other new condos but against the idea of no move at all.

شرایط مهم‌تر از ویژگی‌های مشتری، خصوصیات محصول، فناوری‌های جدید یا روندها هستند. قبل از اینکه توسعه‌دهندگان کار اصلی را درک کنند، روی ایده‌آل کردن واحدهای آپارتمانی تمرکز داشتند. اما وقتی نوآوری را از دریچه شرایط مشتریان دیدند، میدان رقابت کاملاً متفاوت به نظر آمد. برای مثال، آپارتمان‌های جدید نه با دیگر آپارتمان‌های جدید، بلکه با ایده عدم جابه‌جایی اصلاً رقابت می‌کردند.

Good innovations solve problems that formerly had only inadequate solutions—or no solution. Prospective condo buyers were looking for simpler lives without the hassles of home ownership. But to get that, they thought, they had to endure the stress of selling their current homes, wading through exhausting choices about what to keep. Or they could stay where they were, even though that solution would become increasingly imperfect as they aged. It was only when given a third option that addressed all the relevant criteria that shoppers became buyers.

نوآوری‌های خوب مشکلاتی را حل می‌کنند که قبلاً فقط راه‌حل‌های ناکافی داشتند یا اصلاً راه‌حلی نداشتند. خریداران بالقوه آپارتمان به دنبال زندگی ساده‌تری بدون دردسرهای مالکیت خانه بودند. اما برای رسیدن به این هدف، فکر می‌کردند باید استرس فروش خانه فعلی‌شان را تحمل کنند و از میان انتخاب‌های طاقت‌فرسا برای نگه داشتن یا دور انداختن وسایل عبور کنند. یا می‌توانستند همان‌جایی که بودند بمانند، هرچند این راه‌حل با افزایش سن‌شان به‌طور فزاینده‌ای ناکامل می‌شد. فقط وقتی گزینه سومی ارائه شد که همه معیارهای مرتبط را در بر می‌گرفت، خریداران بالقوه به خریدار واقعی تبدیل شدند.

Jobs are never simply about function—they have powerful social and emotional dimensions.

Creating space in the condo for a dining room table reduced a very real anxiety that prospective buyers had. They could take the table with them if they couldn’t find a home for it. And having two years’ worth of storage and a sorting room on the premises gave condo buyers permission to work slowly through the emotions involved in deciding what to keep and what to discard. Reducing their stress made a catalytic difference.

مشاغل هیچ‌گاه صرفاً به عملکرد محدود نمی‌شوند—آن‌ها ابعاد اجتماعی و احساسی قدرتمندی دارند. ایجاد فضا در آپارتمان برای یک میز ناهارخوری، اضطراب بسیار واقعی خریداران بالقوه را کاهش داد. آن‌ها می‌توانستند میز را با خود ببرند اگر جایی برای آن پیدا نمی‌کردند. همچنین، فراهم کردن دو سال فضای ذخیره‌سازی و یک اتاق مرتب‌سازی در محل، به خریداران آپارتمان اجازه داد تا به‌آرامی با احساسات مرتبط با تصمیم‌گیری درباره نگه داشتن یا دور انداختن وسایل کنار بیایند. کاهش استرس آن‌ها تفاوت چشمگیری ایجاد کرد.

These principles are described here in a business-to-consumer context, but jobs are just as important in B2B settings. For an example, see the sidebar “Doing Jobs for B2B Customers.”

این اصول اینجا در زمینه کسب‌وکار به مصرف‌کننده (B2C) توضیح داده شده‌اند، اما مشاغل در تنظیمات کسب‌وکار به کسب‌وکار (B2B) نیز به همان اندازه مهم هستند. برای یک مثال، به کادر «کارهای روی زمین مانده برای مشتریان B2B» مراجعه کنید.

Designing Offerings Around Jobs

A deep understanding of a job allows you to innovate without guessing what trade-offs your customers are willing to make. It’s a kind of job spec.

طراحی پیشنهادها بر اساس کارها

درک عمیق از یک کار به شما امکان می‌دهد بدون حدس زدن درباره مصالحه‌هایی که مشتریانتان مایل به پذیرش آن هستند، نوآوری کنید. این مانند یک مشخصه برای کار است.

Of the more than 20,000 new products evaluated in Nielsen’s 2012–2016 Breakthrough Innovation report, only 92 had sales of more than $50 million in year one and sustained sales in year two, excluding close-in line extensions. (Coauthor Taddy Hall is the lead author of Nielsen’s report.) On the surface the list of hits might seem random—International Delight Iced Coffee, Hershey’s Reese’s Minis, and Tidy Cats LightWeight, to name just a few—but they have one thing in common. According to Nielsen, every one of them nailed a poorly performed and very specific job to be done. International Delight Iced Coffee let people enjoy in their homes the taste of coffeehouse iced drinks they’d come to love. And thanks to Tidy Cats LightWeight litter, millions of cat owners no longer had to struggle with getting heavy, bulky boxes off store shelves, into car trunks, and up the stairs into their homes.

از بیش از ۲۰,۰۰۰ محصول جدید ارزیابی‌شده در گزارش نوآوری‌های موفقیت غیر منتظره نیلسن در سال‌های ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶، تنها ۹۲ محصول در سال اول فروشی بیش از ۵۰ میلیون دلار داشتند و در سال دوم نیز فروش پایداری را حفظ کردند، به‌جز محصولات نزدیک به خط تولید اصلی. (نویسنده همکار، تدی هال، نویسنده اصلی گزارش نیلسن است.) در نگاه اول، فهرست محصولات موفق ممکن است تصادفی به نظر برسد—قهوه سرد اینترنشنال دیلایت، شکلات‌های کوچک هرشیز ریسز مینیز، و خاک سبک‌وزن تیدی کتس، به‌عنوان چند نمونه—اما همه آن‌ها یک ویژگی مشترک دارند. به گفته نیلسن، هر یک از این محصولات یک کار خاص و ضعیف انجام‌شده را به‌خوبی برآورده کردند. قهوه سرد اینترنشنال دیلایت به مردم این امکان را داد که طعم نوشیدنی‌های سرد کافه‌ای را که دوست داشتند، در خانه خود تجربه کنند. و به لطف خاک سبک‌وزن تیدی کتس، میلیون‌ها صاحب گربه دیگر مجبور نبودند با زحمت جعبه‌های سنگین و حجیم را از قفسه‌های فروشگاه بلند کنند، به صندوق عقب ماشین ببرند، و تا خانه خود در طبقات بالا حمل کنند.

How did Hershey’s achieve a breakout success with what might seem to be just another version of the decades-old peanut butter cup? Its researchers began by exploring the circumstances in which Reese’s enthusiasts were “firing” the current product formats. They discovered an array of situations—driving the car, standing in a crowded subway, playing a video game—in which the original large format was too big and messy, while the smaller, individually wrapped cups were a hassle (opening them required two hands). In addition, the accumulation of the cups’ foil wrappers created a guilt-inducing tally of consumption: I had that many? When the company focused on the job that smaller versions of Reese’s were being hired to do, it created Reese’s Minis. They have no foil wrapping to leave a telltale trail, and they come in a resealable flat-bottom bag that a consumer can easily dip a single hand into. The results were astounding: $235 million in the first two years’ sales and the birth of a breakthrough category extension.

چگونه هرشیز با چیزی که ممکن است فقط نسخه دیگری از فنجان کره بادام‌زمینی چندده‌ساله به نظر برسد، به موفقیتی چشمگیر دست یافت؟ محققان این شرکت ابتدا شرایطی را بررسی کردند که در آن طرفداران ریسز نسخه‌های فعلی محصول را «کنار می‌گذاشتند». آن‌ها مجموعه‌ای از موقعیت‌ها را کشف کردند—مثل رانندگی، ایستادن در متروی شلوغ، یا بازی کردن با ویدئوگیم—که در آن‌ها فرمت بزرگ اصلی بیش از حد بزرگ و نامرتب بود، و فنجان‌های کوچک‌تر با بسته‌بندی جداگانه هم دردسرساز بودند (باز کردنشان به دو دست نیاز داشت). علاوه بر این، جمع شدن بسته‌بندی‌های فویلی این فنجان‌ها حس گناه ناشی از مصرف را برمی‌انگیخت: واقعاً این‌همه خوردم؟ وقتی شرکت روی کاری که نسخه‌های کوچک‌تر ریسز برای انجامش «استخدام» شده بودند تمرکز کرد، ریسز مینیز را خلق کرد. این محصول بسته‌بندی فویلی ندارد که ردی از مصرف به جا بگذارد، و در کیسه‌ای با کف صاف و قابل‌بستن عرضه می‌شود که مصرف‌کننده به‌راحتی می‌تواند با یک دست از آن بردارد. نتایج شگفت‌انگیز بود: ۲۳۵ میلیون دلار فروش در دو سال اول و تولد یک دسته‌بندی جدید و غیر منتظره.

Creating customer experiences. Identifying and understanding the job to be done are only the first steps in creating products that customers want—especially ones they will pay premium prices for. It’s also essential to create the right set of experiences for the purchase and use of the product and then integrate those experiences into a company’s processes.

خلق تجربه‌های مشتری. شناسایی و درک کارِ موردنظر تنها گام‌های اولیه در خلق محصولاتی هستند که مشتریان می‌خواهند—به‌ویژه محصولاتی که حاضرند برایشان قیمت‌های بالا بپردازند. همچنین، ایجاد مجموعه‌ای مناسب از تجربه‌ها برای خرید و استفاده از محصول و سپس یکپارچه‌سازی این تجربه‌ها در فرآیندهای شرکت ضروری است.

When a company does that, it’s hard for competitors to catch up. Take American Girl dolls. If you don’t have a preteen girl in your life, you may not understand how anyone could pay more than a hundred dollars for a doll and shell out hundreds more for clothing, books, and accessories. Yet to date the business has sold 29 million dolls, and it racks up more than $500 million in sales annually.

وقتی شرکتی این کار را انجام می‌دهد، برای رقبا سخت است که به آن برسند. عروسک‌های امریکن گرل را در نظر بگیرید. اگر در زندگی‌تان یک دختر پیش‌نوجوان نداشته باشید، شاید نفهمید چرا کسی بیش از صد دلار برای یک عروسک و صدها دلار دیگر برای لباس، کتاب و لوازم جانبی آن هزینه می‌کند. بااین‌حال، این کسب‌وکار تاکنون ۲۹ میلیون عروسک فروخته و سالانه بیش از ۵۰۰ میلیون دلار فروش دارد.

What’s so special about American Girls? Well, it’s not the dolls themselves. They come in a variety of styles and ethnicities and are lovely, sturdy dolls. They’re nice, but they aren’t amazing. Yet for nearly 30 years they have dominated their market. When you see a product or service that no one has successfully copied, the product itself is rarely the source of the long-term competitive advantage.

چه چیزی امریکن گرل را این‌قدر خاص کرده است؟ خب، خود عروسک‌ها نیستند. آن‌ها در سبک‌ها و قومیت‌های متنوع عرضه می‌شوند و عروسک‌هایی دوست‌داشتنی و مقاوم هستند. خوبند، اما شگفت‌انگیز نیستند. بااین‌حال، نزدیک به ۳۰ سال است که بازارشان را در سلطه خود دارند. وقتی محصول یا خدمتی را می‌بینید که هیچ‌کس نتوانسته با موفقیت کپی کند، خود محصول به‌ندرت منبع مزیت رقابتی بلندمدت است.

Jobs aren’t just about function—they have powerful social and emotional dimensions.

کارها فقط مربوط به عملکرد نیستند – آن‌ها ابعاد اجتماعی و عاطفی قدرتمندی دارند.

American Girl has prevailed for so long because it’s not really selling dolls: It’s selling an experience. Individual dolls represent different times and places in U.S. history and come with books that relate each doll’s backstory. For girls, the dolls provide a rich opportunity to engage their imaginations, connect with friends who also own the dolls, and create unforgettable memories with their mothers and grandmothers. For parents—the buyers—the dolls help engage their daughters in a conversation about the generations of women that came before them—about their struggles, their strength, their values and traditions.

دختر آمریکایی (American Girl) سال‌هاست که موفق است، نه به خاطر فروش عروسک، بلکه به خاطر ارائه یک تجربه منحصربه‌فرد. هر عروسک نماینده دوره و مکان خاصی در تاریخ ایالات متحده است و همراه با کتاب‌هایی عرضه می‌شود که داستان زندگی آن عروسک را روایت می‌کنند. برای دختران، این عروسک‌ها فرصتی غنی برای به‌کارگیری تخیل، ارتباط با دوستانی که آن‌ها هم این عروسک‌ها را دارند و خلق خاطراتی فراموش‌نشدنی با مادران و مادربزرگ‌هایشان فراهم می‌کنند. برای والدین – که خریداران اصلی هستند – این عروسک‌ها راهی هستند برای گفت‌وگو با دخترانشان درباره نسل‌های پیشین زنان؛ درباره سختی‌ها، قدرت، ارزش‌ها و سنت‌هایشان.

American Girl founder Pleasant Rowland came up with the idea when shopping for Christmas presents for her nieces. She didn’t want to give them hypersexualized Barbies or goofy Cabbage Patch Kids aimed at younger children. The dolls—and their worlds—reflect Rowland’s nuanced understanding of the job preteen girls hire the dolls to do: help articulate their feelings and validate who they are—their identity, their sense of self, and their cultural and racial background—and make them feel they can surmount the challenges in their lives.

پلزنت رولند، بنیان‌گذار دختر آمریکایی، این ایده را هنگام خرید هدیه کریسمس برای برادرزاده‌هایش مطرح کرد. او نمی‌خواست عروسک‌های باربی با ظاهر بیش‌ازحد جنسی یا عروسک‌های کابج پچ کیدز که برای کودکان خردسال طراحی شده بودند را به آن‌ها هدیه دهد. عروسک‌های دختر آمریکایی و دنیای آن‌ها نشان‌دهنده درک ظریف رولند از نقشی است که این عروسک‌ها برای دختران پیش‌نوجوان ایفا می‌کنند: کمک به بیان احساسات، تأیید هویت، حس خودباوری و پیشینه فرهنگی و نژادی آن‌ها و ایجاد این باور که می‌توانند بر چالش‌های زندگی خود غلبه کنند.

There are dozens of American Girl dolls representing a broad cross section of profiles. Kaya, for example, is a young girl from a Northwest Native American tribe in the late 18th century. Her backstory tells of her leadership, compassion, courage, and loyalty. There’s Kirsten Larson, a Swedish immigrant who settles in the Minnesota territory and faces hardships and challenges but triumphs in the end. And so on. A significant part of the allure is the well-written, historically accurate books about each character’s life.

ده‌ها عروسک دختر آمریکایی وجود دارد که نمایانگر طیف گسترده‌ای از شخصیت‌ها هستند. برای مثال، کایا دختری جوان از قبیله‌ای بومی در شمال‌غرب آمریکا در اواخر قرن هجدهم است. داستان او از رهبری، مهربانی، شجاعت و وفاداری‌اش حکایت دارد. یا کریستن لارسون، مهاجری سوئدی که در منطقه مینه‌سوتا ساکن می‌شود و با سختی‌ها و چالش‌هایی روبه‌رو می‌شود، اما در نهایت پیروز می‌گردد. جذابیت اصلی این عروسک‌ها کتاب‌های خوش‌نوشته و از نظر تاریخی دقیقی است که زندگی هر شخصیت را روایت می‌کنند.

Rowland and her team thought through every aspect of the experience required to perform the job. The dolls were never sold in traditional toy stores. They were available only through mail order or at American Girl stores, which were initially located in just a few major metropolitan areas. The stores have doll hospitals that can repair tangled hair or fix broken parts. Some have restaurants in which parents, children, and their dolls can enjoy a kid-friendly menu—or where parents can host birthday parties. A trip to the American Girl store has become a special day out, making the dolls a catalyst for family experiences that will be remembered forever.

رولند و تیمش به هر جنبه از تجربه‌ای که برای انجام این نقش لازم بود، فکر کردند. عروسک‌ها هیچ‌گاه در فروشگاه‌های اسباب‌بازی معمولی فروخته نشدند. آن‌ها فقط از طریق سفارش پستی یا در فروشگاه‌های دختر آمریکایی که ابتدا در چند شهر بزرگ تأسیس شده بودند، در دسترس بودند. این فروشگاه‌ها دارای بیمارستان عروسک هستند که می‌توانند موهای درهم‌تنیده را مرتب کنند یا قطعات شکسته را تعمیر کنند. برخی از آن‌ها رستوران‌هایی دارند که والدین، کودکان و عروسک‌هایشان می‌توانند از منوی مناسب کودکان لذت ببرند یا والدین می‌توانند در آن‌ها جشن تولد برگزار کنند. بازدید از فروشگاه دختر آمریکایی به یک روز ویژه تبدیل شده که عروسک‌ها را به کاتالیزوری برای تجربه‌های خانوادگی به‌یادماندنی بدل کرده است.

No detail was too small to consider. Take the sturdy red-and-pink boxes the dolls come in. Rowland remembers the debate over whether to wrap them with narrow cardboard strips, known as “belly bands.” Because the bands each added 2 cents and 27 seconds to the packaging process, the designers suggested skipping them. Rowland says she rejected the idea out of hand: “I said, ‘You’re not getting it. What has to happen to make this special to the child? I don’t want her to see some shrink-wrapped thing coming out of the box. The fact that she has to wait just a split second to get the band off and open the tissue under the lid makes it exciting to open the box. It’s not the same as walking down the aisle in the toy store and picking a Barbie off the shelf.’”

هیچ جزئیاتی برای رولند بی‌اهمیت نبود. برای مثال، جعبه‌های محکم قرمز و صورتی که عروسک‌ها در آن‌ها بسته‌بندی می‌شوند. رولند به یاد می‌آورد که بحثی درباره استفاده از نوارهای مقوایی باریک، معروف به “بند شکمی”، برای بسته‌بندی جعبه‌ها شکل گرفت. چون هر نوار ۲ سنت هزینه و ۲۷ ثانیه به فرآیند بسته‌بندی اضافه می‌کرد، طراحان پیشنهاد کردند که از آن صرف‌نظر شود. اما رولند این ایده را قاطعانه رد کرد: «گفتم، شما متوجه نیستید. چه چیزی باید اتفاق بیفتد تا این برای کودک خاص باشد؟ نمی‌خواهم او یک چیز بسته‌بندی‌شده با پلاستیک ببیند که از جعبه بیرون می‌آید. این که باید یک لحظه صبر کند تا نوار را باز کند و کاغذ زیر در جعبه را کنار بزند، باز کردن جعبه را هیجان‌انگیز می‌کند. این با راه رفتن در راهروی فروشگاه اسباب‌بازی و برداشتن یک باربی از قفسه فرق دارد.»

In recent years Toys “R” Us, Walmart, and even Disney have all tried to challenge American Girl’s success with similar dolls—at a small fraction of the price. Though American Girl, which was acquired by Mattel, has experienced some sales declines in the past two years, to date no competitor has managed to make a dent in its market dominance. Why? Rowland thinks that competitors saw themselves in the “doll business,” whereas she never lost sight of why the dolls were cherished: the experiences and stories and connections that they enable.

در سال‌های اخیر، تویز آر آس، والمارت و حتی دیزنی تلاش کرده‌اند با عروسک‌های مشابه و با قیمتی بسیار پایین‌تر، موفقیت دختر آمریکایی را به چالش بکشند. اگرچه دختر آمریکایی که توسط ماتل خریداری شده، در دو سال گذشته با کاهش فروش مواجه بوده، اما تاکنون هیچ رقیبی نتوانسته در سلطه بازار آن خللی وارد کند. چرا؟ رولند معتقد است که رقبا خود را در “کسب‌وکار عروسک” می‌دیدند، در حالی که او هیچ‌گاه هدف اصلی را که عروسک‌ها به خاطر آن محبوب بودند، فراموش نکرد: تجربه‌ها، داستان‌ها و ارتباطاتی که این عروسک‌ها ممکن می‌سازند.

Aligning processes.The final piece of the puzzle is processes—how the company integrates across functions to support the job to be done. Processes are often hard to see, but they matter profoundly. As MIT’s Edgar Schein has discussed, processes are a critical part of an organization’s unspoken culture. They tell people inside the company, “This is what matters most to us.” Focusing processes on the job to be done provides clear guidance to everyone on the team. It’s a simple but powerful way of making sure a company doesn’t unintentionally abandon the insights that brought it success in the first place.

فرآیندها و فرهنگ سازمانی قطعه نهایی پازل، فرآیندها هستند – نحوه یکپارچگی شرکت در بخش‌های مختلف برای پشتیبانی از نقشی که باید ایفا شود. فرآیندها اغلب دیده نمی‌شوند، اما تأثیر عمیقی دارند. همان‌طور که ادگار شین از MIT بحث کرده، فرآیندها بخش مهمی از فرهنگ نانوشته یک سازمان هستند. آن‌ها به افراد داخل شرکت می‌گویند: «این چیزی است که برای ما مهم‌تر است.» تمرکز فرآیندها بر نقش موردنظر، راهنمایی روشنی به همه اعضای تیم ارائه می‌دهد. این روشی ساده اما قدرتمند است تا اطمینان حاصل شود که شرکت به‌طور ناخواسته بینش‌هایی که در ابتدا به موفقیتش منجر شده بود را کنار نمی‌گذارد.

A good case in point is Southern New Hampshire University, which has been lauded by U.S. News & World Report (and other publications) as one of the most innovative colleges in America. After enjoying a 34% compounded annual growth rate for six years, SNHU was closing in on $535 million in annual revenues at the end of fiscal 2016.

مثال دانشگاه نیوهمپشایر جنوبی مثال خوبی در این زمینه، دانشگاه نیوهمپشایر جنوبی (SNHU) است که توسط U.S. News & World Report و دیگر نشریات به‌عنوان یکی از نوآورترین کالج‌های آمریکا ستایش شده است. پس از دستیابی به نرخ رشد سالانه ۳۴ درصد به مدت شش سال، SNHU در پایان سال مالی ۲۰۱۶ به درآمد سالانه ۵۳۵ میلیون دلار نزدیک می‌شد.

Like many similar academic institutions, SNHU once struggled to find a way to distinguish itself and survive. The university’s longtime bread-and-butter strategy had relied on appealing to a traditional student body: 18-year-olds, fresh out of high school, continuing their education. Marketing and outreach were generic, targeting everyone, and so were the policies and delivery models that served the school.

مانند بسیاری از مؤسسات مشابه، SNHU زمانی برای متمایز کردن خود و بقا تقلا می‌کرد. استراتژی اصلی و قدیمی دانشگاه، جذب دانشجویان سنتی بود: جوانان ۱۸ ساله‌ای که تازه از دبیرستان فارغ‌التحصیل شده و به تحصیل ادامه می‌دادند. بازاریابی و دسترسی به همه گروه‌ها عمومی بود و سیاست‌ها و مدل‌های ارائه خدمات نیز به همین شکل بودند.

SNHU had an online “distance learning” academic program that was “a sleepy operation on a nondescript corner of the main campus,” as president Paul LeBlanc describes it. Yet it had attracted a steady stream of students who wanted to resume an aborted run at a college education. Though the online program was a decade old, it was treated as a side project, and the university put almost no resources into it.

دانشگاه نیوهمپشایر جنوبی (SNHU) دارای یک برنامه تحصیلی آنلاین «آموزش از راه دور» بود که به گفته رئیس دانشگاه، پل لبلانک، «عملیاتی خواب‌آلود در گوشه‌ای غیرجذاب از پردیس اصلی» توصیف می‌شد. با این حال، این برنامه به‌طور پیوسته دانشجویانی را جذب می‌کرد که می‌خواستند تحصیلات دانشگاهی نیمه‌تمام خود را از سر بگیرند. اگرچه این برنامه آنلاین یک دهه قدمت داشت، اما به‌عنوان یک پروژه جانبی در نظر گرفته می‌شد و دانشگاه تقریباً هیچ منابعی به آن اختصاص نمی‌داد.

On paper, both traditional and online students might look similar. A 35-year-old and an 18-year-old working toward an accounting degree need the same courses, right? But LeBlanc and his team saw that the job the online students were hiring SNHU to do had almost nothing in common with the job that “coming of age” undergraduates hired the school to do. On average, online students are 30 years old, juggling work and family, and trying to squeeze in an education. Often they still carry debt from an earlier college experience. They’re not looking for social activities or a campus scene. They need higher education to provide just four things: convenience, customer service, credentials, and speedy completion times. That, the team realized, presented an enormous opportunity.

روی کاغذ، دانشجویان سنتی و آنلاین ممکن است شبیه به هم به نظر برسند. یک فرد ۳۵ ساله و یک جوان ۱۸ ساله که هر دو برای گرفتن مدرک حسابداری تلاش می‌کنند، به دوره‌های یکسانی نیاز دارند، درست است؟ اما لبلانک و تیمش متوجه شدند که نقشی که دانشجویان آنلاین از SNHU انتظار داشتند، تقریباً هیچ شباهتی با نقشی که دانشجویان سنتی در حال «بلوغ» از دانشگاه می‌خواستند، نداشت. به‌طور متوسط، دانشجویان آنلاین ۳۰ ساله هستند، با کار و خانواده دست‌وپنجه نرم می‌کنند و سعی دارند تحصیل را در برنامه شلوغ خود جای دهند. اغلب آن‌ها هنوز بدهی‌هایی از تجربه‌های قبلی دانشگاهی خود دارند. آن‌ها به دنبال فعالیت‌های اجتماعی یا فضای پردیس دانشگاهی نیستند. آن‌ها از آموزش عالی فقط چهار چیز می‌خواهند: راحتی، خدمات مشتری، مدارک معتبر و زمان تکمیل سریع. تیم SNHU دریافت که این نیازها فرصتی عظیم ایجاد می‌کند.

SNHU’s online program was in competition not with local colleges but with other national online programs, including those offered by both traditional colleges and for-profit schools like the University of Phoenix and ITT Technical Institute. Even more significantly, SNHU was competing with nothing. Nonconsumption. Suddenly, the market that had seemed finite and hardly worth fighting for became one with massive untapped potential.

برنامه آنلاین SNHU نه با کالج‌های محلی، بلکه با دیگر برنامه‌های آنلاین ملی رقابت می‌کرد، از جمله برنامه‌هایی که توسط کالج‌های سنتی و دانشگاه‌های انتفاعی مانند دانشگاه فونیکس و مؤسسه فنی ITT ارائه می‌شدند. مهم‌تر از آن، SNHU با «عدم مصرف» (nonconsumption) رقابت می‌کرد. ناگهان، بازاری که محدود و به‌ظاهر بی‌ارزش برای رقابت به نظر می‌رسید، به بازاری با پتانسیل عظیم و دست‌نخورده تبدیل شد.

But very few of SNHU’s existing policies, structures, and processes were set up to support the actual job that online students needed done. What had to change? “Pretty much everything,” LeBlanc recalls. Instead of treating online learning as a second-class citizen, he and his team made it their focus. During a session with about 20 faculty members and administrators, they charted the entire admissions process on a whiteboard. “It looked like a schematic from a nuclear submarine!” he says. The team members circled all the hurdles that SNHU was throwing up—or not helping people overcome—in that process. And then, one by one, they eliminated those hurdles and replaced them with experiences that would satisfy the job that online students needed to get done. Dozens of decisions came out of this new focus.

اما تقریباً هیچ‌یک از سیاست‌ها، ساختارها و فرآیندهای موجود SNHU برای پشتیبانی از نقشی که دانشجویان آنلاین به آن نیاز داشتند، طراحی نشده بودند. چه چیزی باید تغییر می‌کرد؟ لبلانک می‌گوید: «تقریباً همه‌چیز». به جای اینکه آموزش آنلاین را به‌عنوان یک شهروند درجه دوم در نظر بگیرند، او و تیمش آن را به تمرکز اصلی خود تبدیل کردند. در جلسه‌ای با حدود ۲۰ نفر از اعضای هیئت علمی و مدیران، آن‌ها کل فرآیند پذیرش را روی یک تخته سفید ترسیم کردند. لبلانک می‌گوید: «این مثل یک طرح از یک زیردریایی هسته‌ای به نظر می‌رسید!» اعضای تیم تمام موانعی که SNHU در این فرآیند ایجاد کرده بود – یا در رفع آن‌ها به مردم کمک نمی‌کرد – را مشخص کردند. سپس، یکی‌یکی، این موانع را حذف کردند و آن‌ها را با تجربه‌هایی جایگزین کردند که نیازهای دانشجویان آنلاین را برآورده می‌کرد. ده‌ها تصمیم از این تمرکز جدید به وجود آمد.

Here are some key questions the team worked through as it redesigned SNHU’s processes:

تیم دانشگاه نیوهمپشایر جنوبی (SNHU) برای بازطراحی فرآیندهای خود به پرسش‌های کلیدی زیر پرداخت:

What experiences will help customers make the progress they’re seeking in a given circumstance? For older students, information about financial aid is critical; they need to find out if continuing their education is even possible, and time is of the essence. Often they’re researching options late at night, after a long day, when the kids have finally gone to sleep. So responding to a prospective student’s inquiry with a generic email 24 hours later would often miss the window of opportunity. Understanding the context, SNHU set an internal goal of a follow-up phone call within eight and a half minutes. The swift personal response makes prospective students much more likely to choose SNHU.

چه تجربه‌هایی به مشتریان کمک می‌کند تا در شرایط خاص پیشرفت کنند؟
برای دانشجویان بزرگسال، اطلاعات مربوط به کمک‌هزینه‌های مالی بسیار حیاتی است؛ آن‌ها باید بدانند آیا ادامه تحصیل برایشان ممکن است یا خیر، و زمان در این مورد نقش کلیدی دارد. اغلب این دانشجویان پس از یک روز طولانی، زمانی که فرزندانشان خوابیده‌اند، در اواخر شب به تحقیق درباره گزینه‌های تحصیلی می‌پردازند. بنابراین، پاسخ به پرس‌وجوی یک دانشجوی احتمالی با یک ایمیل عمومی پس از ۲۴ ساعت، اغلب فرصت را از دست می‌دهد. با درک این زمینه، SNHU هدفی داخلی تعیین کرد: تماس تلفنی پیگیری در کمتر از هشت و نیم دقیقه. این پاسخ شخصی و سریع، احتمال انتخاب SNHU توسط دانشجویان احتمالی را بسیار افزایش می‌دهد.

What obstacles must be removed? Decisions about a prospect’s financial aid package and how much previous college courses would count toward an SNHU degree were resolved within days instead of weeks or months.

چه موانعی باید برداشته شوند؟
تصمیم‌گیری درباره بسته کمک‌هزینه مالی یک دانشجو و میزان پذیرش واحدهای درسی قبلی برای مدرک SNHU، به جای چند هفته یا چند ماه، در عرض چند روز انجام شد.

What are the social, emotional, and functional dimensions of the job? Ads for the online program were completely reoriented toward later-life learners. They attempted to resonate not just with the functional dimensions of the job, such as getting the training needed to advance in a career, but also with the emotional and social ones, such as the pride people feel in earning their degrees. One ad featured an SNHU bus roaming the country handing out large framed diplomas to online students who couldn’t be on campus for graduation. “Who did you get this degree for?” the voice-over asks, as the commercial captures glowing graduates in their homes. “I got it for me,” one woman says, hugging her diploma. “I did this for my mom,” beams a 30-something man. “I did it for you, bud,” one father says, holding back tears as his young son chirps, “Congratulations, Daddy!”

ابعاد اجتماعی، عاطفی و عملکردی نقش چیست؟
تبلیغات برنامه آنلاین کاملاً به سمت یادگیرندگان بزرگسال بازطراحی شد. این تبلیغات نه‌تنها به جنبه‌های عملکردی نقش، مانند کسب آموزش لازم برای پیشرفت شغلی، بلکه به جنبه‌های عاطفی و اجتماعی، مانند غروری که افراد از کسب مدرک خود احساس می‌کنند، نیز توجه داشتند. یکی از تبلیغات، اتوبوس SNHU را نشان می‌داد که در سراسر کشور می‌گردد و مدارک قاب‌شده بزرگی را به دانشجویانی که نمی‌توانند برای مراسم فارغ‌التحصیلی به پردیس بیایند، اهدا می‌کند. در این تبلیغ، صدایی می‌پرسد: «این مدرک را برای چه کسی گرفتی؟» و تصاویری از فارغ‌التحصیلان خوشحال در خانه‌هایشان نشان داده می‌شود. یک زن در حالی که مدرکش را در آغوش می‌گیرد، می‌گوید: «برای خودم گرفتم.» مردی حدوداً ۳۰ ساله با افتخار می‌گوید: «این را برای مادرم گرفتم.» پدری با چشمان اشک‌آلود به پسر کوچکش می‌گوید: «این را برای تو گرفتم، پسرم»، و پسرش با شادی فریاد می‌زند: «تبریک، بابا!»

But perhaps most important, SNHU realized that enrolling prospects in their first class was only the beginning of doing the job. The school sets up each new online student with a personal adviser, who stays in constant contact—and notices red flags even before the students might. This support is far more critical to continuing education students than traditional ones, because so many obstacles in their everyday lives conspire against them. Haven’t checked out this week’s assignment by Wednesday or Thursday? Your adviser will touch base with you. The unit test went badly? You can count on a call from your adviser to see not only what’s going on with the class but what’s going on in your life. Your laptop is causing you problems? An adviser might just send you a new one. This unusual level of assistance is a key reason that SNHU’s online programs have extremely high Net Promoter Scores (9.6 out of 10) and a graduation rate—about 50%—topping that of virtually every community college (and far above that of costlier, for-profit rivals, which have come under fire for low graduation rates).

اما شاید مهم‌تر از همه، SNHU متوجه شد که ثبت‌نام دانشجویان در اولین کلاسشان تنها آغاز انجام این نقش است. دانشگاه برای هر دانشجوی آنلاین جدید یک مشاور شخصی تعیین می‌کند که به‌طور مداوم با او در تماس است و حتی پیش از اینکه خود دانشجو متوجه مشکلی شود، نشانه‌های هشداردهنده را تشخیص می‌دهد. این پشتیبانی برای دانشجویان آموزش مداوم بسیار حیاتی‌تر از دانشجویان سنتی است، زیرا موانع زیادی در زندگی روزمره آن‌ها وجود دارد که می‌تواند مانع موفقیتشان شود. تا چهارشنبه یا پنج‌شنبه تکلیف این هفته را بررسی نکرده‌اید؟ مشاورتان با شما تماس می‌گیرد. در آزمون واحد درسی عملکرد ضعیفی داشتید؟ می‌توانید روی تماس مشاورتان حساب کنید تا نه‌تنها وضعیت کلاس، بلکه اتفاقاتی که در زندگی‌تان در جریان است را بررسی کند. لپ‌تاپتان مشکل دارد؟ ممکن است مشاورتان یک لپ‌تاپ جدید برایتان بفرستد. این سطح غیرمعمول از پشتیبانی یکی از دلایل اصلی امتیاز بسیار بالای Net Promoter Score (9.6 از 10) و نرخ فارغ‌التحصیلی حدود ۵۰ درصدی برنامه‌های آنلاین SNHU است که از تقریباً همه کالج‌های محلی بالاتر است و بسیار فراتر از رقبای انتفاعی گران‌قیمت است که به دلیل نرخ پایین فارغ‌التحصیلی مورد انتقاد قرار گرفته‌اند.

SNHU has been open with would-be competitors, offering tours and visits to executives from other educational institutions. But the experiences and processes the university has created for online students would be difficult to copy. SNHU did not invent all its tactics. But what it has done, with laser focus, is ensure that its hundreds and hundreds of processes are tailored to the job students are hiring the school for.

SNHU با رقبای احتمالی شفاف بوده و تورها و بازدیدهایی برای مدیران دیگر مؤسسات آموزشی ترتیب داده است. اما تجربه‌ها و فرآیندهایی که دانشگاه برای دانشجویان آنلاین ایجاد کرده، تقلید از آن‌ها دشوار است. SNHU همه تاکتیک‌های خود را اختراع نکرده، اما با تمرکز دقیق، اطمینان حاصل کرده که صدها فرآیند آن به‌طور خاص برای نقشی که دانشجویان از دانشگاه انتظار دارند، طراحی شده‌اند.

Many organizations have unwittingly designed innovation processes that produce inconsistent and disappointing outcomes. They spend time and money compiling data-rich models that make them masters of description but failures at prediction. But firms don’t have to continue down that path. Innovation can be far more predictable—and far more profitable—if you start by identifying jobs that customers are struggling to get done. Without that lens, you’re doomed to hit-or-miss innovation. With it, you can leave relying on luck to your competitors.

بسیاری از سازمان‌ها ناخواسته فرآیندهای نوآوری‌ای طراحی کرده‌اند که نتایج ناسازگار و ناامیدکننده‌ای به همراه دارد. آن‌ها زمان و هزینه زیادی صرف گردآوری مدل‌های پر از داده می‌کنند که آن‌ها را در توصیف استاد می‌کند، اما در پیش‌بینی ناکام می‌ماند. اما شرکت‌ها مجبور نیستند این مسیر را ادامه دهند. اگر با شناسایی نقش‌هایی که مشتریان برای انجام آن‌ها تلاش می‌کنند شروع کنید، نوآوری می‌تواند بسیار قابل پیش‌بینی‌تر و سودآورتر باشد. بدون این دیدگاه، شما محکوم به نوآوری‌های اتفاقی هستید. اما با آن، می‌توانید شانس را به رقبایتان واگذار کنید.

Doing Jobs for B2B Customers

Des Traynor is a cofounder of Intercom, which makes software that helps companies stay in touch with customers via their websites, mobile apps, email, and Facebook Messenger.

Intercom, which now has more than 10,000 customers and grew fourfold in 2015, adopted a jobs-to-be-done perspective to clarify its strategy in 2011, when it was still an early-stage start-up. Traynor spoke about that experience with Derek van Bever and Laura Day of Harvard Business School’s Forum for Growth & Innovation. Here is an edited version of their conversation.

انجام کارها برای مشتریان B2B

دس تراینر یکی از بنیان‌گذاران شرکت اینترکام است که نرم‌افزاری تولید می‌کند تا شرکت‌ها بتوانند از طریق وب‌سایت‌ها، برنامه‌های موبایل، ایمیل و فیسبوک مسنجر با مشتریان خود در ارتباط باشند.

اینترکام که اکنون بیش از ۱۰,۰۰۰ مشتری دارد و در سال ۲۰۱۵ چهار برابر رشد کرد، در سال ۲۰۱۱، زمانی که هنوز یک استارت‌آپ نوپا بود، رویکرد «کارهایی که روی زمین مانده اند» را برای روشن‌تر کردن استراتژی خود اتخاذ کرد. تراینر درباره این تجربه با درک ون بیور و لورا دی از انجمن رشد و نوآوری دانشکده کسب‌وکار هاروارد صحبت کرد. در ادامه، نسخه ویرایش‌شده‌ای از گفت‌وگوی آن‌ها ارائه شده است.

Forum: How did you come across the “jobs” approach to innovation and strategy?
Traynor: Somewhat by accident! In 2011 Intercom had just four engineers and some modest VC backing. I was asked to speak about managing a start-up at a conference. Clay Christensen opened the conference and mentioned “jobs to be done.”

 چگونه با رویکرد «کارها» در نوآوری و استراتژی آشنا شدید؟
تا حدی به‌صورت اتفاقی! در سال ۲۰۱۱، اینترکام فقط چهار مهندس داشت و سرمایه‌گذاری محدودی از شرکت‌های سرمایه‌گذاری خطرپذیر دریافت کرده بود. از من دعوت شد تا در یک کنفرانس درباره مدیریت یک استارت‌آپ صحبت کنم. کلی کریستنسن کنفرانس را افتتاح کرد و به «کارهایی که روی زمین مانده اند» اشاره کرد.

And that made an impression because…?
We were searching for direction at the time. We knew we wanted to help internet companies talk to their customers―and to make that personal. We knew that the features we shipped were valuable—but we didn’t really know who was using us. Customer support? Marketing? Market research? Nor did we know exactly what they were using us for.

و این چرا برای شماچالش برانگیز بود؟
ما در آن زمان به دنبال جهت‌گیری بودیم. می‌دانستیم که می‌خواهیم به شرکت‌های اینترنتی کمک کنیم تا با مشتریانشان ارتباط برقرار کنند و این ارتباط شخصی باشد. می‌دانستیم که قابلیت‌هایی که ارائه می‌دادیم ارزشمند هستند، اما واقعاً نمی‌دانستیم چه کسانی از ما استفاده می‌کنند. تیم پشتیبانی مشتری؟ بازاریابی؟ تحقیقات بازار؟ همچنین دقیقاً نمی‌دانستیم آن‌ها از ما برای چه کاری استفاده می‌کنند.

How had you approached those questions until then?
We were using a personas-based approach to segmentation, but it wasn’t working. We had too many “typical users” who had little in common, going by traits like demographics or job titles. Because we didn’t really understand why people were coming to the platform—what they were using it for—we charged a single price for access to the entire platform.As soon as I grasped the distinction between “customers” and “problems people need help with,” a light bulb went off. I called my cofounder Eoghan McCabe and said, “We’re going to build a company that is focused on doing a job.”

تا آن زمان چگونه به این سؤالات پرداخته بودید؟
ما از رویکرد مبتنی بر پرسونا برای تقسیم‌بندی بازار استفاده می‌کردیم، اما این روش کارآمد نبود. ما «کاربران معمولی» زیادی داشتیم که از نظر ویژگی‌هایی مثل جمعیت‌شناسی یا عناوین شغلی تقریباً هیچ وجه مشترکی نداشتند. چون واقعاً نمی‌فهمیدیم چرا مردم به پلتفرم ما می‌آیند و از آن برای چه کاری استفاده می‌کنند، یک قیمت واحد برای دسترسی به کل پلتفرم تعیین کرده بودیم.

وقتی تفاوت بین «مشتریان» و «مشکلاتی که مردم نیاز به حل آن‌ها دارند» را درک کردم، جرقه‌ای در ذهنم زده شد. با اوان مک‌کیب، یکی دیگر از بنیان‌گذاران، تماس گرفتم و گفتم: «ما شرکتی خواهیم ساخت که روی انجام یک کار متمرکز است.»

And how did you figure out what the relevant job was?
We got in touch with innovation consultant Bob Moesta, who has a lot of practical experience with this approach. Bob and his team conducted individual interviews with two types of customers: people who had recently signed on with us, and people who had dropped the service or changed their usage significantly.

و چگونه متوجه شدید که کار مرتبط چیست؟
ما با باب موئستا، مشاور نوآوری که تجربه عملی زیادی در این رویکرد دارد، تماس گرفتیم. باب و تیمش مصاحبه‌های فردی با دو نوع مشتری انجام دادند: افرادی که به‌تازگی با ما قرارداد بسته بودند و افرادی که خدمات ما را کنار گذاشته یا استفاده‌شان را به‌طور قابل‌توجهی تغییر داده بودند.

He wanted to understand the timeline of events that led up to a purchasing decision and the “forces” that ultimately pushed people into that decision. Bob has a theory that customers always experience conflict when considering a new purchase—what he calls “the struggling moment.” There are pressures pushing them to act―to solve a problem by “hiring” a solution—and forces like inertia, fear of change, and anxiety holding them back. His overall objective was to explain, in the customers’ words, what caused people to resolve the conflict and “hire” Intercom, and then how well Intercom performed.

او می‌خواست خط زمانی رویدادهایی که به تصمیم خرید منجر شده و «نیروهایی» که در نهایت افراد را به سمت آن تصمیم سوق داده بودند را درک کند. باب نظریه‌ای دارد که مشتریان همیشه هنگام در نظر گرفتن یک خرید جدید با تعارض روبه‌رو می‌شوند، چیزی که او آن را «لحظه تقلا» می‌نامد. فشارهایی وجود دارند که آن‌ها را به اقدام و حل مشکل با «به‌کارگیری» یک راه‌حل سوق می‌دهند و نیروهایی مثل اینرسی، ترس از تغییر و اضطراب که آن‌ها را بازمی‌دارند. هدف کلی او این بود که با کلمات خود مشتریان توضیح دهد چه چیزی باعث شد آن‌ها این تعارض را حل کنند و اینترکام را «به‌کار بگیرند» و سپس اینترکام تا چه حد عملکرد خوبی داشته است.

I listened in on four interviews live—and tried not to jump to judgment. Two things stood out. One, prospective clients who sampled our services were usually flailing. Their growth had flattened, and they were ready to try something new. And two, the words they described our product with were really different from the words we used. People using it to sign up new customers kept using the word “engage,” for example. We used the term “outbound messaging,” which has a very different feel.

من به‌صورت زنده به چهار مصاحبه گوش دادم و سعی کردم از قضاوت زودهنگام پرهیز کنم. دو چیز برجسته بود. اول، مشتریانی که خدمات ما را امتحان کرده بودند، معمولاً در حال تقلا بودند. رشدشان متوقف شده بود و آماده بودند تا چیز جدیدی را امتحان کنند. دوم، کلماتی که آن‌ها برای توصیف محصول ما استفاده می‌کردند، واقعاً با کلماتی که ما به‌کار می‌بردیم متفاوت بود. برای مثال، افرادی که از آن برای ثبت‌نام مشتریان جدید استفاده می‌کردند، مدام از کلمه «تعامل» استفاده می‌کردند. ما از اصطلاح «پیام‌رسانی خروجی» استفاده می‌کردیم که حس کاملاً متفاوتی دارد.

According to Bob, this is really common: Companies fall in love with their own jargon. They focus on the technology being offered rather than the value being delivered.

به گفته باب، این خیلی رایج است: شرکت‌ها عاشق اصطلاحات خودشان می‌شوند. آن‌ها روی فناوری‌ای که ارائه می‌دهند تمرکز می‌کنند، نه ارزشی که تحویل می‌دهند.

What did you learn about the jobs you were being hired to do?
It turned out that people had four distinct jobs: First, help me observe. Show me the people who use my product and what they do with it. Second, help me engage—to convert sign-ups into active users. Third, help me learn—give me rich feedback from the right people. And finally, help me support—to fix my customers’ problems.

درباره کارهایی که برای انجام آن‌ها به‌کار گرفته شده بودید چه آموختید؟
معلوم شد که مردم چهار کار متمایز داشتند: اول، به من کمک کن مشاهده کنم. به من نشان بده چه کسانی از محصولم استفاده می‌کنند و چه کارهایی با آن انجام می‌دهند. دوم، به من کمک کن تعامل کنم – ثبت‌نام‌ها را به کاربران فعال تبدیل کنم. سوم، به من کمک کن یاد بگیرم – بازخورد غنی از افراد مناسب به من بده. و در نهایت، به من کمک کن پشتیبانی کنم – مشکلات مشتریانم را برطرف کنم.

How much did you change the business once you understood the different jobs your customers had?
A lot. We now offer four distinct services, each designed to support one of those jobs. Our R&D group—120 people―has four teams, one for each job, and we’ve gone deeper and deeper on each job.

Essentially, we realized that we’d been offering a one-size-fits-none service. The initial price felt high because no customer needed everything we were selling.

پس از درک کارهایی که مشتریانتان داشتند، چقدر کسب‌وکارتان را تغییر دادید؟
خیلی زیاد. ما حالا چهار سرویس متمایز ارائه می‌دهیم که هر کدام برای پشتیبانی از یکی از این کارها طراحی شده‌اند. گروه تحقیق و توسعه ما – با ۱۲۰ نفر – چهار تیم دارد، یکی برای هر کار، و ما در هر کار عمیق‌تر و عمیق‌تر شده‌ایم.

در اصل، متوجه شدیم که ما سرویسی ارائه می‌دادیم که برای هیچ‌کس مناسب نبود. قیمت اولیه بالا به نظر می‌رسید، چون هیچ مشتری به همه چیزهایی که ما می‌فروختیم نیاز نداشت.

How did that change work out?
Our conversion rate has increased, since prospects can now buy just the piece of the site that suits their initial job, and we’re able to establish multiple points of sale across client organizations, since there is now a logical path for relationship growth.

این تغییر چه نتایجی داشت؟
نرخ تبدیل ما افزایش یافته است، چون حالا مشتریان احتمالی می‌توانند فقط بخشی از سایت را که با کار اولیه‌شان مطابقت دارد خریداری کنند، و ما توانسته‌ایم چندین نقطه فروش در سازمان‌های مشتریان ایجاد کنیم، زیرا حالا مسیری منطقی برای رشد رابطه وجود دارد.

منبع:https://hbr.org/2016/09/know-your-customers-jobs-to-be-done

محمد مهدی دوستی

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست / در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا